X
تبلیغات
.
هشترود هفت روز مهم را پیش روی دارد که امیدوارم که تمامی عاشقان و دلسوختگان هشترود ، همه کسانی که مدعی هستیم دلسوز هشترود بوده و برای پیشرفت هشترود حاضر به هر خدمتی می باشیم دست به دست هم داده و با برگزاری مراسم استقبال باشکوه از مسئولین رده بالای کشور در شهرستان به انها نشان دهیم که هشترودیان متحد و یکپارچه و مصمم برای توسعه هشترود برای هرکسی که گامی برای ابادانی شهرمان بردارند احترام گذاشته و قدمهای پر برکت ایشان را گرامی میداریم و البته جا دارد از تلاشهای صادقانه و شبانه روزی نماینده محترم شهرستان در مجلس شورای اسلامی جناب اقای شیری که با پیگیریهای مجدانه خود مسبب این حضور پرخیر و برکت شده اند نیز تقدیر و تشکر نمائیم

اما گاه شمار این هفته

روز دوشنبه حضور کارگروه سرمایه گذاری اقتصادی استان برای بررسی سرمایه گذاری در هشترود و مراسم کلنگ زنی پالایشگاه در شهرک صنعتی

افتتاح پروژه گازرسانی به بیش ازده روستای منطقه با حضورمدیرعامل محترم گازمنطقه ای استان در طول هفته اینده

سه شنبه حضور بی سابقه و همزمان دو نفر از معاونان محترم وزیرراه و شهرسازی و یک عضوهئیت مدیره شرکت مادر تخصصی وزارت راه و شهرسازی در هشترود "میتوان گفت که در طول تاریخ هشترود حضورسه معاون وزیردرهشترود بی سابقه بوده واین نشان ازعزم مسئولین شهرستان وهمراهی دولت تدبیروامید با مردم و نماینده مردم منطقه و مسئولین شهرستان برای توسعه و ابادانی هشترود دارد"

روز پنجشنبه هفته اینده اولین همایش کارگری در هشترود بهمت اداره کار تعاون و رفاه اجتماعی برگزار میشود که اولین همایشی است که به امر کارگری و کارگران می پردازد
 روز جمعه دوازده اردیبهشت حضور قائم مقام محترم صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران " حجت الاسلام موسوی مقدم  " برای افتتاح شبکه دیجیتال هشترود که بعنوان سخنران پیش از خطبه های نماز جمعه هشترود صحبت خواهند کرد

هشترود هفته آینده در صدر اخبار تلویزیونی استانی و کشوری قرار خواهد گرفت ، پس بر ما مردم هشترود است که با حضوری باشکوه در صداو سیمای کشور و استان نشان دهیم که هشترود این دیار علم ودین ، سرزمین پرفسور هشترودی و دیار ایت الله انتظاری هنوز سر زنده و شاداب و متحد به توسعه و پیشرفت می اندیشد و نشان دهیم که کسانی که سعی دارند تخم یاس و ناامیدی را در افکار ما هشترودیان بکارند جز منافع شخصی خود به هیچ نمی اندیشند هفته بعدهمه باهم یکپارچه و متحد جدای از نامها و نشانها فقط هشترود خواهیم بود تا این هفته نقطه شروعی باشد برای توسعه و پیشرفت شهری که شایسته ان است

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1393ساعت 11:34  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

" این نامه جمعی از فعالان محیط زیست می باشد که بدرخواست اقای کاسبی و درراستای حمایت از اقدامات زیستی محیطی فعالان عزیز هشترودی در پستی اختصاصی عینا از وبلاگ هئیت کوهنوردی انتشار دادم ، برای تمامی فعالین زیست محیطی ارزوی توفیق داشته و از اقدامات زیست محیطی نیز در حد بضاعت و توان خود اعلام حمایت می نمایم . اما بدلیل عدم اطلاع واثق از مفاد نامه و محتویات در ان در خصوص تخریب و ... اعلام می نمایم که انتشار این نامه به منزله تائید کل یا قسمتی ازمحتوای ان نمی باشد . مدیر وبلاگ دلنوشته های هشترود "                                          

 باسمه تعالي                                                  تاريخ : 26/1/93                               

فرماندار محترم شهرستان هشترود

     ضمن خير مقدم و آرزوي موفقيت براي جنابعالي ، ما جمعي از كوهنوردان و فعالان محيط زيست اقدامات عملي جنابعالي را در موارد زيست محيطي و منابع طبيعي منطقه و امورات نظارتي و اجرايي را  به طور كلي خواستاريم و در زمينه محيط زيست و منابع طبيعي  منطقه با توجه به اينكه همگي ما ميراث‌دار،ميراث فرهنگي و طبيعي نيستيم بلكه امانت‌دار ميباشيم توجه شما را به موارد ذيل معطوف مي‌دارد تا بلكه در حفظ اين امانات وظيفه خود را به نحو احسن انجام داده باشيم .
با توجه به اينكه منطقه باستاني قلعه زهاك در محدوده رودخانه هاي  شورچاي و قرانقو تا ايستگاه راه آهن شيخ صفي داراي منابع طبيعي و باستاني و آبشارها و دربندهاي زيبا و آثار باستاني و گونه‌هاي نادر گياهي و جانوري بي‌شماري مي‌باشد ولي متاسفانه با عدم توجه ما و مسئولين اين منطقه مورد تاراج دامداران مناطق ديگر و شكارچيان قرار مي‌گيرد و با اينكه زمان استفاده از مراتع نيز نرسيده از اول بهار كشاورزان روستاهاي اطراف با اجاره مراتع به بهانه زمينهاي كشاورزي به عشاير ديگر مناطق و عدم نظارت اداره منابع طبيعي مورد سوء استفاده قرار ميگيرد و اين منابع در حال ازبين رفتن مي‌باشد چندين سال است كه در اين فصل با نامه نگاري به مسئولين و اطلاع رساني به فرياد خواهي ما جواب داده نشده و اين امانت در جلو ديدگان ما در حال از بين رفتن مي‌باشد اقدامات عملي و فوري در اين امر را خواستاريم

·   با عنايت به مواد ذيل  ما اهالي و دوستداران طبيعت ،فعالان محيط زيست ، كوهنوردان خواستار اقدامات عملي و فوري جهت تهيه طرحي براي اعلام منطقه مذكور به عنوان منطقه حفاظت شده و پارك ملي مي‌باشيم . 

آيين نامه اجرايي قانون حفاظت و بهسازي محيط زيست (مصوب 3/12/1354 هيأت وزيرات با اصلاحات بعدي)

 ماده‌ 5   ـ منطقه‌ حفاظت‌ شده‌ به‌ محدوده‌اي‌ از منابع‌ طبيعي‌ كشور اعم‌ از جنگل‌ و مرتع‌ و دشت‌ و آب‌ و كوهستان‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ از لحاظ‌ ضرورت‌ حفظ‌ و تكثير نسل‌ جانوران‌ وحشي‌ يا حفظ‌ و يا احياء رستنيها و وضع‌ طبيعي‌ آن‌ داراي‌ اهميت‌ خاصي‌ بوده‌ و تحت‌ حفاظت‌ قرار مي‌گيرد.

ماده‌ 3ـ آثار طبيعي‌ ملي‌ عبارتند از پديده‌هاي‌ نمونه‌ و نادر گياهي‌، حيواني‌، اشكال‌ يا مناظر كم‌ نظير و كيفيات‌ ويژه‌ طبيعي‌ زمين‌ يا درختان‌ كهنسال‌ يادگار تاريخي‌ مي‌باشند كه‌ با منظور داشتن‌ محدوده‌ متناسبي‌ تحت‌ حفاظت‌ قرار مي‌گيرد.

ماده‌ 10ـ ورود به‌ مناطق‌ مذكور در بند الف‌ ماده‌ 3 قانون‌ حفاظت‌ و بهسازي‌ محيط‌زيست‌ و عبور از آنها به‌ استثناي‌ جاده‌هاي‌ عمومي‌ تابع‌ دستورالعمل‌ سازمان‌ خواهد بود.

رونوشت

نماینده محترم هشترود

محیط زیست هشترود

اداره منابع طبیعی هشترود

اداره میراث فرهنگی هشترود

اداره جهاد کشاورزی هشترود

شورای شهر و مرکزی هشترود

یاسین کاسبی - کارشناس ارشد حقوق بین الملل

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1393ساعت 20:44  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

تحقیقات صورت گرفته توسط روانشناسان نشان می‌دهد، افرادی که تمایل زیادی به تهیه عکس از خود و گذاشتن آنها در سایت‌های اجتماعی دارند از اختلالات روانی رنج می‌برند.

به گزارش ایسنا، عکس گرفتن از خود (Selfie) که با رواج تلفن‌های همراه هوشمند مجهز به دوربین‌ عکاسی پیشرفته شیوع یافته است، در اصل شاخصی است که عدم اعتماد به نفس فرد را مشخص می‌کند.

دکتر «دیوید ویل» روانشناس بیمارستان Priory لندن تأکید کرد: دو سوم بیمارانی که با اختلال بدشکلی بدن (BDD) به این مرکز مراجعه کرده‌اند، تمایل زیادی به تهیه عکس از خود و قرار دادن در سایت‌های اجتماعی دارند.

تهیه عکس از خود اعتیاد محسوب نمی‌شود، بلکه نشانه‌ای از اختلال بدشکلی بدن است که شامل کنترل کردن بیش از حد ظاهر است.

این افراد ساعت‌ها زمان صرف می‌کنند تا عکسی از خود بگیرند که هیچگونه نقص ظاهری‌ در آن دیده نشود که این مسئله بیانگر مشکل عدم اعتماد به نفس فرد است.

به طورمثال یک نوجوان 15 ساله انگلیسی به دلیل ناراضی بودن از ظاهر خود در عکس‌ها اقدام به خودکشی کرد. این نوجوان بیش از 10 ساعت زمان برای تهیه 200 عکس از خود صرف کرده بود که هیچکدام مورد رضایت وی واقع نشده و باعث اقدام به خودکشی فرد شده بود.

محققان هشدار می‌دهند که تمایل بیش از اندازه به تهیه عکس از خود به ویژه در نوجوانان، یک شاخص مرتبط با عدم اعتماد به نفس یا درگیر شدن نوجوان با مشکلات روانی دیگر است.

منبع عصر ایران

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1393ساعت 9:23  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

این مقدمه را دوستی برایم گفت و انرا از اینترنت خواندم و همانطور که دوستم گفته بود در حین خواندنش گریسته بود منهم گریستم نه برای انچه که برسر شاگرد استاد امده بود بیشتر برای ان گریستم که در جامعه ما اولویتها هرگز شناخته نشدند و حس کردم خوب است که دوستان نیز بخوانند ، انکه غریب زیست و غریب تر پر کشید اثر استاد صادق زیبا کلام مقدمه کتاب گفتن یا نگفتن

هنوز هر بار که وارد کریدورهای دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی می‌شوم و از پله‌های قدیمی که از زمان رضاشاه تا به حال خم به ابرو نیاورده‌اند بالا می‌روم، بی‌اختیار احساس می‌کنم که افضل را دومرتبه می‌بینم. احساس می‌کنم عنقریب افضل با پاهای نیمه‌فلجش در حالی که دو دستی طارمی‌ها را گرفته و دارد به سختی پایین می‌آید با من سینه‌به‌سینه خواهد شد. نمی‌دانم در چشمان نافذ این جوان ترک که از روستای کوچکی بین بناب و مراغه می‌آمد چه بود که هنوز هر وقت به او و نحوه‌ی مرگش می‌اندیشم ترسی جانکاه با آمیزه‌ای از ناامیدی و خشمی فروخورده از نظام آموزشی دانشگاهی‌مان سراپای وجودم را می‌گیرد.
جزء ورودی‌های سال 72 بود. انصافاً که چه ورودی‌هایی بودند. هر کدام آیتی از هوش و ذکاوت و شاهکاری از استعداد. درخشان‌ترین استعدادهای اطراف و اکناف کشور، از کرمان، تبریز، شاهرود، نیشابور، بابل، بندرانزلی، اصفهان... و بالاتر از همه از روستایی بین مراغه و بناب، همانجا که افضل در سال 52 متولد شده بود و همانجا هم در یک روز گرفته‌ی تابستان 79، خون گرمش بر روی آسفالت داغ کنار روستایشان ریخته شد.
همیشه‌ی خدا در دانشکده با کت‌وشلوار بود. یک کت‌وشلوار سرمه‌ای که از بس آنها را پوشیده بود، شسته و اطو زده بود، مثل ورق استیل شده بودند. سال 71 دیپلمش را می‌گیرد و همان سال در رشته‌ی پزشکی قبول می‌شود. اما دلش همواره پیشِ علوم انسانی بود. در همان نیمه‌های راه ترم اول، عطای پزشکی را به لقایش بخشید و سال بعد مجدداً در آزمون شرکت نمود و وارد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد.
با زجر و مشقتی جانکاه راه می‌رفت. بعدها فهمیدم که در بچگی فلج اطفال می‌گیرد و به همین خاطر بود که راه رفتن برایش عذاب الیم بود. همیشه در نخستین جلسه‌ی کلاس با یکی، یکی دانشجویانم آشنا می‌شوم. از محل تولد و زندگی‌شان می پرسم. نوبت به افضل که رسید گفت از نزدیکی‌های مراغه می‌آید. گفتم چه جالب. می‌دونی مراغه یک جایگاه مهم در تاریخ معاصر ایران داشته، گفت نه. گفتم پس تو چی می‌دونی؟ مراغه محل تولد اصلاحات ارضی بود. نام مراغه، یکی دو سال شب و روز در رادیو و تلویزیون و مطبوعات بود. نام مراغه یادآور سال‌های 41 و 40، یادآور حسن ارسنجانی، دکتر علی امینی و اصلاحات ارضی است. پرسید استاد چرا مراغه؟ گفتم این را تو به عنوان تحقیق پاسخ بده. چون سر کلاس نشسته بود متوجه مشکل پاهایش نشدم. آنچه که توجه‌ام را جلب نمود، گیرایی و برقی از هوش و استعداد بود که در چشمان درشت و زیبایش به چشم می‌خورد. چشمانی جذاب و نافذ که به‌ندرت روی بیننده تأ‌ثیر نمی‌گذارد.
عادت دارم که همه‌ي دانشجویانم را به اسم کوچک بشناسم. افضل تنها نامی بود که همان بار نخست به یادم ماند. کمتر به یاد دارم که قبلاً دانشجویی می‌داشتم که نامش افضل بوده باشد.
جلسه‌ی سوم چهارم بود که بعد از کلاس در دفتر نشسته بودم و پیپم را چاق کرده بودم که سروکله‌ی افضل پیدا شد. آنجا بود که برای نخستین بار متوجه فلج بودن و ناراحتی پاهایش شدم. روبرویم نشست و گفت اجازه دارم سؤال کنم؟ با سر جواب مثبت دادم و سؤالش را مطرح کرد. ناراحت شدم از سؤالش. زیرا سؤال خوبی بود و طرح آن به درد کلاس می‌خورد. بهش گفتم خوب بود این سؤال را سر کلاس مطرح می‌کردی. سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.
آن داستان یک مرتبه‌ی دیگر هم تکرار شد و افضل بعد از اختتام کلاس آمد به دفترم و سؤال کرد. اتفاقاً آن سؤالش هم پرسش خوبی بود. این‌بار دیگر با لحنی حاکی از خطاب‌وعتاب بهش گفتم که افضل تو چرا سر کلاس صحبت نمی‌کنی و پرسش‌هایت را آنجا مطرح نمی‌کنی؟
مثل لبو سرخ شد. چشمان جذاب و مردانه‌اش را به پایین انداخت. از بخت بد افضل، آن روز، روز زیاد جالبی نبود و خلق و خوی من تعریفی نداشت. دلم گرفته بود، خسته بودم و بعد از کلاس دو تا قرص آسپرین قورت داده بودم. افضل را رهایش نکردم. با تحکم و مثل یک آموزگار بداخلاق کلاس اول ابتدایی سرش هوار کشیدم که چرا جواب نمیدی؛ چرا سر کلاس حرف نمی‌زنی، نمی‌پرسی و ازت که سؤال می‌کنم به جای پاسخ دادن، موزاییک‌های کف کلاس را می‌شمری؟ حرف بزن. نمی‌دانم چقدر طول کشید؛ اما افضل بالاخره حرف زد. با صدایی حزن‌انگیز و لرزان و شکسته گفت: «بچه‌ها به لهجه‌ام می‌خندند؛ حتی یکی از اساتید به مسخره بهم گفت صد رحمت به فارسی حرف زدن پیشه‌وری.»
برخلاف تصور خیلی از آدم‌ها، کلاس‌های حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران خیلی هم یکنواخت، سرد و بی‌روح نیست. اتفاقاً بعضی وقت‌ها چیزهایی توی این کلاس‌های بزرگ، با سقف‌های بلند و مملو از دوده، سیاهی و آشغال اتفاق می‌افتد که اگر نویسنده‌ی توانایی پیدا شود از آنها می‌تواند دست‌مایه‌ی یک نوشته‌ی معرکه را بیرون بکشد. گاهی وقت‌ها اساتید و دانشجویان، سطح این قبله‌ی امید میلیون‌ها جوان پشت کنکوری که صعود بر این قله‌ی رفیع برایشان غایت و نهایت است را آنقدر پایین می‌آورند که آدم برای یک لحظه فکر می‌کند این جمع در حقیقت تشکیل شده از کوپن‌فروش‌های میدان انقلاب که برای نهار یا استراحت آنجا جمع شده‌اند. چه کسی می‌تواند باور کند در جایی که سرشیر علوم انسانی مملکت جمع شده به لهجه‌ی یک دانشجوی شهرستانی که فارسی را به زحمت و با لهجه‌ی غلیظ ترکی یا کردی صحبت می‌کند، بخندند؟ ولی افضل راست می‌گفت و این بار اول نبود که من با این مسئله روبرو شده بودم. همیشه به این تیپ دانشجویان می‌گفتم که آنها به خودشان می‌خندند، اتفاقاً لهجه‌ی شما خیلی هم شیرین است، اصلاً فارسی اصیل همین لهجه‌ی شماست و از این قبیل حرف‌های ساده‌لوحانه. اما آن روز، روز بدی بود. اصلاً حال و حوصله‌ی این بچه‌بازی‌ها را نداشتم. خیلی بهِم برخورده بود که به افضل خندیده بودند. منتهی بیشتر از همه از دست خودِ افضل عصبانی بودم. گفتم افضل ببین، همه‌ی شما شهرستانی‌ها یک اصل و نسبی لااقل دارید. مثلاً تبریز، کرمان، شیراز یا رشت، دویست ‌سال پیش، پانصد سال پیش هم برای خودش جایی بوده، فرهنگ و تمدنی داشته، ولی میشه به من بگی تهران دویست سال پیش کجا بوده، چی چی بوده؟ من بهت می‌گم تهران چی بوده، یک ده‌کوره بوده که تا قبل از اینکه آقامحمدخان آن را پایتخت کند، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزد مورخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. اما تهرانی‌ها چی؟ اجداد ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلب بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمدخان، فرمانده‌ی نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ی البرز به نام تهران رحل اقامت بیافکند، آنها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند در پایتخت بی‌نام و نشانِ جدید نمانده و به مناطق خود بازگشتند. این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولد شده به تو نمی‌گوید. این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مال بازارچه‌ی نایب‌السلطنه، پدرش مال محله‌ی «خانی‌آباد» و خودش وسط «بازارچه‌ی آب منگل» متولد شده. یعنی قدیمی‌ترین محلات تهران. ولی واقعیت آن است که ما نه ستارخان داشتیم، نه باقرخان، نه حیدرخان عمواوغلی، نه شیخ محمد خیابانی، نه ثقةالاسلام و نه شهریار. شماها صد سال پیش یونجه خوردید اما مقاومت کردید و تسلیم استبداد محمدعلیشاه نشده و مشروطه را مجدداً به همه‌ی ایران بازگرداندید. و باز شماها در بهمن 1356 زمانی که آدم‌ها توی دلشان هم هراس داشتند که از گل بالاتر به رژیم شاه بگویند، قیام کردید و تبریز را عملاً چندساعتی گرفتید. کی به کی بایستی بخندد؟ شماها بازار تهران یعنی مرکز ثقل اقتصاد کشور را قبضه کرده‌اید. هر بازاری که سرش به تنش می‌ارزد ترک است. یک سوپرمارکت، یک خواروبارفروشی، در هیچ کجای تهران پیدا نمی‌شه که مال ترک‌ها نباشه. رستوران‌ها، کافه‌ها، پیتزاپزی‌ها، چلوکبابی‌ها، ساندویچی‌ها و... همه ترک هستند. مصالح‌فروش‌ها، ابزارفروش‌ها، لوازم یدکی‌فروش‌ها، پیچ و مهره‌فروش‌ها یکی پس از دیگری ترک هستند. آذری‌ها بدون شلیک یک گلوله تهران را نه تنها گرفتند، بلکه خوردند. نوش جانتان، چون عُرضه دارید و پشتکار. اما ما تهرانی‌ها چی؟ هیچ چی، برو دم میدان انقلاب ببین همه‌ی مسافرکش‌ها، کوپن‌فروش‌ها و آسمان‌جل‌ها همه‌ بچه‌های تهرانند. برو راه‌آهن ببین مسافرکش‌ها که برای شوش، بهشت‌زهرا، پل سیمان، میدان خراسان و انقلاب داد می‌زنند همه لهجه‌های دِبش تهرونی دارند. نه یک کرمانی، نه یک اصفهانی، نه یک ترک و نه یک رشتی میان‌شان نمی‌بینی. شما ترک‌ها بازار و اقتصاد تهران را قبضه کرده‌اید، بچه‌های تهران هم خطوط مسافر‌کشی‌های تهران را قبضه کرده‌اند. بلندپروازترین بچه‌های تهران سر از گاوداری و خوک‌دونی در ژاپن درآورده‌اند و آنجا عمله شده‌اند. که تازه مدتی است آنجا هم دیگر راهمان نمی‌دهند. در خلال حرف‌هایم چند تا دیگه از دانشجویان هم آمده بودند و با من کار داشتند. همانجا ایستاده بودند و آنها هم گوش می‌کردند. اتفاقاً یکی دوتا از آنها دختر بودند و بچه تهران. از آن تیپ‌هایی که آدم فکر می‌کند مال ناف واشنگتن، پاریس یا لندن هستند. دیگر به یاد ندارم چه گفتم، فقط می‌دانم ساکت که شدم هیچ‌کدام‌شان نماندند و بدون آنکه حرفی بزنند رفتند. گفتم، آن روز حال و حوصله‌ی درستی نداشتم.
آن حرف‌ها حداقل فایده‌ای که داشت افضل را به من نزدیک‌تر کرد. در آن ترم و ترم بعدش که افضل با من درس داشت، اقلاً هفته‌ای یک بار می‌آمد پیشم. پر از سؤال بود. پر از ابهام بود. پر از سرگشتگی بود. یک روز به اتفاق چند نفر دیگر از بچه‌ها در حالی که بحث می‌کردیم از دانشکده آمدیم بیرون. تا سر چهارراه فاطمی با من آمدند. آنجا افضل روی لبه‌ی حوضچه‌ی مقابل پارک لاله دیگه نشست. طبق معمول کتش تنش بود و خیس عرق شده بود. گفت استاد به عمرم این قدر پیاده نرفته بودم. دستاشو محکم بر روی پاهایش می‌فشرد. آشکارا درد می‌کشید. بحث آن روزمان از توی کلاس شروع شد. افضل می‌گفت که استاد شما همه‌ی آنچه را که در دبیرستان به ما‌ آموخته‌ بودند برده‌اید زیر سؤال. عصاره‌ی‌ آنچه که ما در دبیرستان از تاریخ ایران یاد گرفته بودیم آن بود که هر مشکل و بدبختی که در مملکت ما اتفاق افتاده، خارجی‌ها کرده‌اند. شما درست عکس این را می‌گویید و به ما نشان می‌دهید که هر بدبختی که به سر ما‌ آمده نهایتاً ریشه در عملکرد خود ما ایرانی‌ها داشته و اساساً خارجی‌ها کاره‌ای نبوده‌اند و ما دچار یک جور توهّم و مالیخولیا در مورد خارجی‌ها هستیم. مشکل دیگری که شما برای ما ایجاد کرده‌اید آن است که خیلی از شخصیت‌هایی را که به ما آموخته بودند، پست، پلید، خائن، وابسته، مزدور و خراب هستند، شما به نوعی تبرئه می‌کنید و در عوض خیلی از خوب‌ها را با مشکل برایمان مواجه ساخته‌اید. بالاخره این وسط ما بایستی به حرف شما گوش کنیم یا به حرف وزارت آموزش و پرورش، صدا و سیما و به حرف تاریخ رسمی؟ بحث‌مان از آنجا شروع شد که گفتم به حرف هیچ‌کداممان، بلکه می‌بایستی به عقل‌تان رجوع کنید. خودتان فکر کنید، تجزیه و تحلیل کنید، استدلال‌ها و تحلیل‌های مرا بچینید کنار همدیگر و مال دیگران را همین‌طور، ببینید کدام منطقی‌تر است؛ کدام دارای انسجام و منطق درونی هست؛ و کدام بیشتر به دلتان می‌نشیند. حرف دیگرم به افضل آن بود که دانشگاه اساساً یعنی جایی که برای آدم سؤال طرح می‌کند، پرسش بوجود می‌آورد. افضل می‌گفت که اشکال کلاس شما در این است که شما بیش از آنچه که به سؤالات پاسخ دهید، برای دانشجویانتان سؤال مطرح می‌کنید. بیش از آنچه که دانشجو را راهنمایی کنید، دانسته‌های قبلی‌اش را برایش ویران می‌کنید و مشکل این است که در خیلی از موارد چیزی هم جای آنها نمی‌گذارید؛ فقط آنها را برایش بی‌ارزش و بی‌اعتبار می‌کنید. به افضل گفتم اتفاقاً استاد یعنی همین و دانشگاه هم یعنی همین و استاد یعنی کسی که بتواند در شما سؤال ایجاد کند، کسی که بتواند آموزه‌های قبلی را با شک و تردید روبرو سازد. استادی که نتواند در شاگردش سؤال ایجاد کند برای لای جرز خوب است. استادی هم که تصور کند پاسخ همه‌ی سؤالات را می‌داند و بحرالعلوم است، آنقدر بی‌سواد و بی‌مایه است که حتی نتوانسته سؤالات را هم به درستی بفهمد. چون خیلی از سؤالات پاسخی ندارند. کار علم و عالم به دنبال پاسخ رفتن است و نه لزوماً به دست آوردن پاسخ. زیرا برخلاف علوم کاربردی، در علوم انسانی، پاسخی برای سؤالات وجود ندارد. آنان که فکر می‌کنند پاسخ‌ها را می‌دانند، در حقیقت سؤالات را به درستی نفهمیده‌اند. چه اگر پرسش‌ها را به درستی درک می‌کردند و پی به معانی عمیق این پرسش‌ها می بردند، درمی‌یافتند که پاسخ به این پرسش‌ها همواره در طول تاریخ دغدغه‌ی علما، حکما، فیلسوفان و صاحبنظران بوده است و تنها چیزی که درخصوص این پرسش‌ها وجود ندارد، پاسخ‌های شسته و رفته و مشخص است.
افضل هر روز بیشتر در دلم جای می‌گرفت و هر روز بیش از پیش به او علاقمندتر می‌شدم. مدتی خیلی جدی افتاده بود به دنبال اینکه برود به دنبال فلسفه. می‌گفت می‌خواهم بدانم «هستی» چیست؟ چقدر باهاش بحث کردم که به دنبال فلسفه نرود. بهش گفتم بیا و این یک حرف مارکس را قبول کن که «مهم، شناخت هستی و جهان نیست، بلکه مهم آن است که چگونه آن را تغییر دهیم.» بالاخره راضی‌اش کردم که در همان علوم سیاسی باقی بماند. کم‌کم علاقمندش کرده بودم به سیر تحولات سیاسی در ایران. هر بار که دنبالم لنگ می‌زد و از این طرف دانشکده به آن طرف می‌آمد، احساس می‌کردم یک «شاگرد» بالاخره برای خودم پیدا کرده‌ام. انصافاً که استعداد داشت. بعد از لیسانس در دانشکده‌ی خودمان فوق لیسانس قبول شد. شروع فوق لیسانسش مصادف با تحولات دوم خرداد شد. مثل خیلی از دانشجویان دیگر، برای نخستین بار به مسایل ایران علاقمند شده بود. چند بار پرسید «حالا استاد شما فکر می‌کنید واقعاً خاتمی بتونه کاری بکنه؟» همیشه از زیر پاسخ این سؤالش شانه خالی می‌کردم. یک روز به طعنه بهم گفت، فرض کنید منم تلویزیون و دکتر لاریجانی هستم، بهم جواب دهید. خیلی بهم برخورد. چون یک موی افضل را به صدتا تلویزیون نمی‌دادم. با خنده بهش گفتم «خراب شه این دانشکده که بعد از 5 سال تحصیل علوم سیاسی هنوز نتوانسته به تو یاد دهد که اونی که قرار است تغییر دهد، اونی که می‌تونه کاری بکنه، خاتمی نیست بلکه تو هستی و نه خاتمی. اون‌هایی که نشسته‌اند که خاتمی برایشان کاری بکند، تا آخر هم نشسته خواهند ماند و به قول برشت «در انتظار گودو» خواهند ماند.
مدتی رفت تو نخ ترجمه. مُصر بود که آثار غربی را ترجمه کند. یکی، دوتا ترجمه کرد که انصافاً خوب بود. برای آدمی که به عمرش هرگز پای به کلاس انگلیسی کیش، تافل و «قانون زبان» نگذارده بود، خیلی خوب انگلیسی می‌فهمید. بعضی جملات و پاراگراف‌ها را مشکل داشت و از من می‌پرسید. با آن لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش وقتی انگلیسی می‌خواند غوغا می‌شد. بالاخره رأیش را زدم و نگذاشتم برود دنبال ترجمه. بهش می‌گفتم افضل، تو اگر می‌رفتی سوربن، آکسفورد، هاروارد و منچستر، یک کسی می‌شدی. من می‌خواهم که تو فکر کنی، از خودت نظر بدهی؛ از خودت اندیشه، ایده و فرضیه بدهی. نمی‌خواهم فقط هنرت این باشد که صرفاً بگویی دیگران چه گفته‌اند. اینکه بتوانی افکار افلاطون، ارسطو، لاک، هابز، میل، روسو، هابرماس و فوکو را به فارسی ترجمه کنی، خوب است و فی‌الواقع، خیلی هم خوب است. اما این کارها را خیلی کسان دیگر هم می‌توانند انجام بدهند و انجام داده‌اند. اما کار بهتر و بنیادی‌تر، کاری که ما در این 60، 70 سال که دانشگاه داشته‌ایم، کمتر عُرضه و توان انجام آن را داشته‌ایم، تولید فکر و اندیشه و نقد و نظر و تجزیه و تحلیل از جانب خودمان بوده است. این کاری است که تو و امثال تو رسالت انجام آن را دارید.
سرانجام آن لحظه‌ای که همه‌ی عمرم انتظارش را کشیده بودم، بعدازظهر روز 24 دی 77، نزدیک ساعت 2 اتفاق افتاد. این فقط من نبودم که شیفته‌ی افضل و آن همه استعداد، هوش، قدرت تحلیل و درکش شده بودم. اساتید دیگر هم به تعبیری او را کشف کرده و شناخته بودند. خیلی دلم می‌خواست که افضل مرا به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه‌اش انتخاب می‌کرد و آن روز بعدازظهر افضل آمده بود که پیرامون پایان‌نامه‌اش با من صحبت کند. درست مثل دختر یا زنی که مدت‌ها در انتظار پیشنهاد ازدواج و خواستگاری مرد مورد نظرش به سر برده باشد، سعی کردم هیجانم را از پیشنهادش مخفی کنم. مِن‌مِن‌کنان گفتم من و تو به اندازه‌ی کافی با هم کار کرده‌ایم و بهتر است برای رساله‌ات با یک استاد دیگر کار کنی. من هم کمکت می‌کنم. حال یا به عنوان استاد مشاور یا همین‌جوری. در پاسخم گفت استاد اجازه هست بنشینم و قبل از آنکه چیزی بگویم نشست. بعد گفت «آقای دکتر زیباکلام اجازه دارم یک چیزی را بگویم»؟ هیچ وقت افضل بهم «دکتر زیباکلام» نگفته بود. این اولین بار بود. گفتم چی می‌خواهی بگی؟ گفت می‌خواهم پاسخ حرف‌های سال 72‌تان را بدهم؛ که در مورد ترک‌ها، فارس‌ها و بچه‌های تهران صحبت کردید. منتظر پاسخی نماند و با تُن صدا و حالتی که توی اون پنج سال ندیده بودم گفت که شما آن روز خیلی چیزها در مورد بچه‌های تهرون گفتید، اما یک چیز را از قلم انداختید؛ یا نخواستید بگویید. شما آن روز آنقدر تند رفتید که به من اجازه ندادید بگویم اون‌ها که به لهجه‌ی من خندیدند اصلاً کجایی بودند. آقای دکتر زیباکلام، برخلاف تصور شما اون‌ها تهرانی نبودند. نه اینکه تهرانی‌ها همه «فرشته» باشند، نه. اما یک چیزی را امروز بعد از پنج سال زندگی در تهران فهمیده‌ام که شما در فهرست ویژگی‌های تهرانی‌ها آن روز از قلم انداخته بودید. شما به معرفت و لوطی‌گری بچه‌های تهرون اصلاً اشاره‌ای نکردید. ضمناً دسته‌گل‌هایتان برای غیر تهرانی‌ها خیلی هم دیگه بزرگ و بی‌قاعده بود. من در این پنج سال چه در دانشکده، چه در کوی دانشگاه و خوابگاه و چه خیلی جاهای دیگه، با بچه‌های شهرستان‌های مختلف آشنا شدم و سر کردم؛ آقای دکتر زیباکلام، اتفاقاً بچه‌های تهرون زیاد هم بد نیستند. این هم پاسخ پنج سال پیش شما.
بعد رفت سراغ پایان‌نامه‌اش. گفت می‌خواهد راجع به ایران کار کند و می‌خواهد که سوژه‌اش را من انتخاب کنم. البته با شناختی که از او دارم. گفتم راجع به «آزادی» کار کن. گفت این‌که ایران نیست، این می‌شود حوزه‌ی اندیشه‌ی سیاسی و فلسفه. به طعنه بهش گفتم، نه واقعاً مثل اینکه دیگه جدی، جدی خیلی چیزها یاد گرفته‌ای. از ته دل خندید و گفت استاد چرا وقتی شما مرا مسخره می‌کنید، من هیچ‌وقت ناراحت نمی‌شوم؟ گفتم برای اینکه استادت هستم و بهت علم آموخته‌ام. گفت اساتید دیگر هم بهم خیلی مطلب یاد داده‌اند، اما اگر احساس کنم دارند مسخره‌ام می‌کنند قطعاً تحمل نمی‌کنم؛ همچنان که یکی، دو بار نکردم. گفتم شرح شاخ و شانه کشیدن‌هایت را سر کلاس... و... شنیده‌ام؛ از هنرهایت دیگر نمی‌خواهد برایم تعریف کنی. بعد در حالی که دو مرتبه حالت همان پسربچه‌ای را که سال 72 از روستاهای اطراف مراغه آمده بود و خجالت می‌کشید حرف بزند که به لهجه‌اش بخندند را به خود گرفته بود، گفت نه استاد دلیل اینکه از تمسخرها، طعنه‌ها و حرف‌های شما هرگز آزرده نشدم چیزی دیگری است. آدم طبیعتاً وقتی استادی را می‌بیند که منظماً و همیشه به مستخدم‌های دانشکده سلام می‌کند، آن‌وقت باید خیلی احمق باشد که از تمسخرهای چنین استادی برنجد. اتفاقاً من قبل از اینکه متوجه درس شما بشوم، متوجه سلام‌کردن‌تان به مستخدم‌های دانشکده شدم. عاشق این کارتان شدم. از آن تقلید می‌کنم، در دانشکده، در کوی و در هر کجا که مستخدمی را می‌بینم به او سلام می‌کنم. گفتم، ببین باز هم آن‌وقت می‌گویند که دانشگاه دارد جوانان ما را منحرف می‌کند.
پرسید روی چه چیز آزادی برای رساله‌ام کار کنم. گفتم روی اینکه ما ایرانیان از آزادی چه درک و استنباطی داریم؟ فکر می‌کنیم آزادی یعنی چی؟ و با آن چه کار بایستی کرد؟ گفت ما یعنی دقیقاً کی؟ گفتم نخبگان سیاسی، علما، صاحبنظران و رهبران سیاسی، نویسندگان و روشنفکران. درک این‌ها از مقوله‌ی آزادی را در مقاطع مختلف مورد مقایسه قرار بده. ببین مثلاً یک روشنفکر، یک عالم دین، یک آزادیخواه در عصر مشروطه چه درک و تصوری از آزادی داشته و امروز چه تصوری دارد. اولاً آیا ادراکات بخش‌های مختلف نخبگان فکری و سیاسی جامعه از آزادی یکسان است یا نه؟ بعد این‌ها را در مقاطع مختلف مقایسه بکن. اگر تفاوت‌ها زیاد باشد، کار بعدی آن می‌شود که چه علل و عواملی باعث می‌شوند تا برداشت یک روشنفکر یا رهبر دینی از برداشت و درک یک روشنفکر یا رهبر دینی دیگر متفاوت باشد. ثانیاً اگر معلوم شود که درک ما نسبت به مقوله‌ی آزادی نسبی و به‌مرور زمان در حال تغییر است، اسباب و علل بوجود آمدن این تغییر کدام هستند. گفت استاد کار جالبی است اما فرضیه نداریم؛ چه کار کنیم؟ این را که به‌همین صورت اساتید گروه نمی‌پذیرند چون می‌گویند فرضیه ندارد. گفتم تو برو کار را شروع کن، گروه با من، یک جوری مثل همیشه یک فرضیه‌ی الکی دست‌وپا می‌کنم و به خوردشان می‌دهم.
بعد که افضل رفت، احساس مطبوعی بهم دست داده بود. احساس می‌کردم اینکه دانشجویی مثل افضل مرا به عنوان استاد راهنمایش انتخاب کرده باعث می‌شود خستگی از تنم به در رود. احساس می‌کردم واقعاً کسی هستم برای خودم. احساس می‌کردم بهم یک مدال بزرگ افتخار علمی داده‌اند.
کم‌کم دوره‌ی فوق‌لیسانس افضل داشت تمام می‌شد و من بایستی برایش فکر کار و استخدام می‌کردم. افضل نظر مرا در مورد دکترا در ایران می‌دانست. بارها گفته بودم، دکترا در ایران یک دروغ بزرگ است. هرکس برای ادامه‌ی دکترا در داخل یا خارج ازم می‌پرسید، بدون درنگ می‌گفتم که اگر می‌خواهی واقعاً درس بخوانی و چیزی یاد بگیری حتماً برو خارج. اما اگر هدفت بیشتر، گرفتن مدرک است تا یاد گرفتن و علم و آگاهی، خوب همین جا بمان و دکترایت را بگیر. مطمئن بودم برایش یک کار تحقیقاتی توی یک بنیادی، نهادی و دستگاهی می‌توانستم جور کنم و همین‌که افضل چند هفته‌ای آنجا کار می‌کرد، خودش را نشان می‌داد، جا می‌افتاد. این اطمینان زیاد از حد من باعث شد که مثل خرگوش در مسابقه‌اش با لاک‌پشت به خواب غفلت فرو روم. باورم نمی‌شد که عُرضه ندارم برای افضل یک کاری پیدا کنم. خیلی گشتم، خیلی زیاد. اما افضل نه وابستگی داشت و نه عضو نهاد یا تشکیلاتی بود. وضعیت فلج بودن پاهایش هم مزید بر علت می‌شد. اگر کسی بهم می‌گفت تو نخواهی توانست برای افضل یک کاری با حقوق ماهی 50، 60 تومان که مخارجش را تأمین کند پیدا کنی، باور نمی‌کردم و حاضر بودم هر قدر که می‌خواهد با او شرط‌بندی کنم که موفق می‌شوم. اما هر روز که می‌گذشت، بیشتر با این واقعیت تلخ روبرو می‌شدم که شوخی‌شوخی مثل اینکه نمی‌توانم برای افضل یک کاری پیدا کنم. افضل با هوش و ذکاوتی که داشت متوجه شده بود و خودش به تکاپوی یافتن کار افتاد. چند هفته و بعداً سه، چهار ماه شد که افضل را ندیدم. برایم تعجب‌آور بود. هرگز سابقه نداشت که این مدت همدیگر را نبینیم. حتی افضل به مراغه هم که می‌رفت با من تلفنی تماس می‌گرفت. تا اینکه یک روز یکی از همدوره‌ها و دوستان افضل بهم اطلاع داد که افضل در تبریز مشغول به کار شده. او در امتحان ممیزی وزارت دارایی قبول شده و حالا هم به عنوان کمک‌ممیز در دارایی تبریز مشغول به کار شده است.
وقتی این را شنیدم بی‌اختیار به یاد «آری چنین بود برادر» شریعتی افتادم. روایت انسان‌ها، موجودات، جوامع، فرهنگ‌ها، تمدن‌هایی که نفرین شده هستند و همواره بایستی بدبخت و درمانده باقی بمانند. من کاری به مسایل سیاسی ندارم، اما جامعه‌ای که «افضل» آن برود و کمک‌ممیز دارایی تبریز شود، به نحو حزن‌انگیز و احمقانه‌ای اولویت‌هایش را گم کرده است. جامعه‌ای که بهترین، بهترین‌هایش را و نخبه‌ترین استعدادهایش را بعد از آنکه از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب می‌کند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش می‌کند که برود کمک‌ممیز دارایی شود، چه جوری می‌خواهد ژاپن، فرانسه، آلمان و ایتالیا شود؟ آیا هیچ شانسی دارد که حتی ترکیه، مکزیک یا پاکستان شود؟ من مرده شما زنده، با این اولویت‌ها به پای بنگلادش هم نخواهیم رسید. فقط دعا کنیم این نفته باشه، که بفروشیم و بخوریم؛ چون خدائیش خیلی بی‌مایه هستیم، خیلی. فقط ادعا داریم و خالی‌بندیم. توی همه جای دنیا یک روالی هست، یک نظم و نسقی هست که افراد خوش‌فکر، بااستعداد و ممتازشان را جذب و جلب می‌کنند. نمی‌گذارند هر روز بروند و پرپر شوند. حتی توی حبشه و کشور دوست و برادرمان بورکینافاسو هم فکر کنم دانشجویان و فارغ‌التحصیلان ممتازشان را یک خاکی بر سرشان می‌کنند و همین‌جوری رهایشان نمی‌کنند. احساس کردم اگر یک دفعه یک سمینار، سخنرانی و مصاحبه مسئولین درخصوص جذب و جلب استعدادهای درخشان، فرار مغزها، توطئه‌های استکبار جهانی برای جذب متخصصین ایرانی بشنوم، یا الفاظ رکیک می‌دهم یا هرچه را که همه‌ی عمرم خورده‌ام، بر روی پرمدعای خالی‌بندشان شکوفه می‌زنم.
فقط یکبار دیگر افضل را دیدم. اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت 79 بود. یک روز صبح که از کلاس می‌آمدم بیرون جلوی در منتظرم بود. دلم می‌خواست بدن لاغر و نحیفش با آن پاهای فلجش را در آغوش می‌گرفتم و او را محکم به خودم می‌فشردم. واقعاً دلم برایش تنگ شده بود. به جای همه‌ی این‌ها دستش را محکم فشار دادم و برای چند لحظه‌ای دستش را رها نکردم. هیچ نگفت. بعد که آمدیم به اطاقم گفت استاد معذرت می‌خواهم، چاره‌ای نداشتم، باید می‌رفتم. حقیقتش پدرم پیرتر و زارتر از آن هست که باز ازش پول بگیرم. حالا یک مدتی هستم؛ شاید جور بشه برم دانشگاه آزاد مراغه یا بناب یا یکی دیگه از شهرستان‌های اطراف تبریز و به صورت حق‌التدریس درس بدهم. بعد دیگر هیچ چی نگفت. قیافه‌ی من نشان می‌داد که تو دلم چه می‌گذشت. بهش گفتم می‌دونی چیه؛ یک چیز دیگه راجع به بچه‌های تهران است که باز از قلم انداختیم. خیلی بی‌عرضه هستند؛ یا حداقل من هستم. فکر نمی‌کردی نتوانم دست و بالت را در یک جایی بند کنم؛ حقیقتش خودم هم فکر نمی‌کردم آنقدر بی‌عُرضه و بی‌دست‌وپا باشم. بعد یک مرتبه افضل غرید گفت استاد جلوی من راجع‌به خودتان این‌جوری حرف نزنید. من برمی‌گردم. من شاگرد شما هستم، شاگرد شما می‌مانم و روزی که شما نیستید، من دنبال کارهایتان را می‌گیرم، اینکه آخر دنیا نیست. گفتم نه اتفاقاً آخر دنیا است. آخرهای دنیا همیشه همین‌جوری شروع میشن؛ یک نفر را بزرگ می‌کنی، بعد فارغ‌التحصیل می‌شود؛ بعد می‌رود دارایی تبریز؛ بعد ازدواج می‌کند؛ بعد با آن حقوق که نمی‌تواند در تهران زندگی کند؛ بعد بچه‌دار می‌شود؛ بعد دیگر حتی آنجا هم نمی‌تواند برایت کار کند چون بایستی شبانه‌روز بدود که زن و بچه‌اش را تأمین کند و بعد هم علی می‌ماند و حوضش. نه افضل، همیشه همین‌جوری بوده. حالا می‌توانی بفهمی «ما چگونه ما شدیم» و ژاپن چگونه شد ژاپن.
بعد دیگه افضل را ندیدم. چند بار تلفنی تماس گرفت. گفت رساله‌ام آماده است برای دفاع، اما دانشکده مجوز دفاع نمی‌دهد چون در مهلت مقرر نتوانسته‌ام آن را آماده کنم. گفت بایستی بیایم تهران و فرم تمدید مهلت پایان‌نامه را بگیرم و علت تأخیر را بنویسم و شما موافقت کنید و برود در شورای گروه. گفتم نیازی به آمدنت نیست، من خودم انجام می‌دهم. فرم را گرفتم و در قسمتی که پیرامون علت تأخیر در انجام رساله خواسته شده بود نوشتم: چون برای استاد راهنمای رساله مشکلات و گرفتاری‌های زیادی بوجود آمده بود، لذا دانشجو نمی‌توانسته از نظرات وی استفاده نموده و نتیجتاً کار عقب می‌افتاد. روزی که تقاضای تمدید افضل در گروه مطرح شد، دکتر احمدی مدیر گروه‌مان با لهجه‌ی شیرین مشهدیش گفت «دکتر زیباکلام این خط شماست که؛ این را دانشجو خودش بایستی پر کند و او بایستی توضیح دهد که چرا تأخیر کرده، دانشجو بایستی بنویسد که برایش مشکلات پیش آمده و شما آن را تصدیق کنید و گروه هم می‌پذیرد. اینجا به جای اینکه دانشجو بنویسد برایش مشکل پیش آمده، شما نوشته‌اید برای خودتان مشکل پیش آمده، یعنی چه؟» رئیس ما، دکتر احمدی، مدیر دقیقی است، اما نمی‌دانم آن روز توی چشم‌های من چی دید که کوتاه آمد و زیر لب گفت خیلی خوب تصویب شد.
چند روز بعد افضل تماس گرفت. پرسید استاد چی شد، گروه قبول کرد مهلت انجام رساله تمدید شود؟ گفتم آره؛ با خوشحالی پرسید، استاد ببخشید، حتماً کلیشه‌ی همیشگی دانشجویان را نوشتید که چون منابع این تحقیق کم بود دانشجو نیاز به فرصت بیشتری برای انجام تحقیق داشته است؟ گفتم نه. با تعجب پرسید که استاد سرکار رفتنم را که ننوشتید؟ گفتم نه. با نگرانی پرسید، استاد چی نوشتید؟ گفتم افضل چه فرقی می‌کنه؟ نظام دانشگاهی که آنقدر ورشکسته و بدبخت است که نمی‌پرسد خود این آدم چه شده و چه بلایی سرش آمده، اما متّه به خشخاش می‌گذارد که چرا دوماه یا چهارماه دیرتر می‌خواهد دفاع کند، آیا اهمیتی دارد که آدم در پاسخش چه بگوید و چه بنویسد؟ اما چون خیلی علاقمندی بهت می‌گویم چه نوشتم. نوشتم برای استاد راهنما مشکل و بدبختی پیش آمده بود. گفت استاد، جانِ من راست می‌گویید؟ گفتم آره. گفت نوشتید چه مشکلی برایتان پیش آمده بود؟ گفتم تو باید حالا همه چیز را بدانی؟ گفت استاد تو را خدا بگویید دلم یک ذره شد. گفتم آخه خصوصی هست؛ گفت نه استاد، بگویید. گفتم نوشتم رفته بودم برای زایمان.
افضل قرار بود تیرماه 79 بیاید برای دفاع. مجوز دفاعش از معاونت آموزشی دانشگاه آمده بود و از اساتید مشاور و مدعوین هم من برای دفاع وقت گرفته بودم؛ اما جلسه‌ی دفاع هرگز برگزار نشد. یک روز قبل از حرکت به سمت تهران، افضل می‌آید به روستای رُش بزرگ که محل زندگی‌اش بود؛ روستایی میان مراغه و بناب. فکر کنم می‌آید که از پدرومادرش خداحافظی کند برای حرکت به تهران. حدود ساعت 30/1 بعدازظهر سر جاده‌ی روستایشان از اتوبوس پیاده می‌شود. درحالی‌که عرض جاده را با پاهای فلجش، مثل همیشه آهسته عبور می‌کرده، اتومبیلی با سرعت به او نزدیک می‌شود. افضل که نمی‌توانسته بدود یا حتی تند برود، درست وسط جاده قرار داشته که اتومبیل به او برخورد می‌کند. به احتمال زیاد، افضل مرگش را جلوی چشمانش برای چند ثانیه می‌بیند. اما نمی‌توانسته بدود. اتوبوس رفته بوده و کسی هم به جز افضل از اتوبوس پیاده نمی‌شود. بنابراین، صحنه‌ی تصادف را هیچ‌کس نمی‌بیند. پیکر ضعیف و لاغر افضل به هوا پرتاب می‌شود و سپس کف اسفالت داغ جاده میان مراغه و بناب ولو می‌شود. صاحب اتومبیل که آدم باوجدانی بود! با همان سرعت به حرکت خودش ادامه می‌دهد. نخستین کسانی که افضل را می‌بینند، بعدها می‌گویند که حرف می‌زده، اما به‌شدت دچار خونریزی بوده. هیچ‌کس جرأت نمی‌کند به وی دست بزند. حدود یکی دو ساعتی همان‌طور بوده تا سرانجام او را به بیمارستان می‌رسانند اما ظاهراً همان‌جا فوت می‌کند.
دانشکده در تیرماه تعطیل بود و من هم به ندرت می‌آمدم. ظاهراً یکی دوتا از دوستان افضل پارچه‌ی سیاهی را جلوی در دانشکده نصب می‌کنند و من بی‌خبر می‌مانم. حدود سه، چهار هفته بعد من به دانشکده آمدم و هیچ خبری و علامتی از مرگ افضل نبود. سر پله‌های اصلی دانشکده خانم برزنده، مسئول بخش تحصیلات تکمیلی دانشکده را دیدم و از وی پرسیدم خانم برزنده پس دفاع افضل یزدان‌پناه چی شد؟ گفتید که مجوز دفاعش هم که آمده. گفت: آقای دکتر اون که بنده‌ی خدا مُردِش، می‌گن تو راه آمدن به تهران رفته زیر ماشین.
بعضی وقت‌ها من از بی‌غیرتی و پوست‌کلفتی خودم خجالت می‌کشم. آن لحظه که خانم برزنده این‌ها را گفت، یکی از آن لحظات است. هیچی نگفتم، آنقدر خونسرد بودم که خانم برزنده فکر کرد من کل ماجرا را می‌دانم. بچه که بودیم توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. بعضی وقت‌ها لگد می‌خورد به ساق پاهایمان و از فرط شور بازی، آن‌موقع اصلاً درد حالی‌مان نمی‌شد. اما شب که می‌خواستیم بخوابیم تازه زق‌زق و درد شروع می‌شد. مرگ افضل هم برایم این‌جور شد. حتی از خانم برزنده حال فرزند و مادرش را هم پرسیدم. فقط احساس کردم که بایستی برم آنجا. بایستی برم سر خاکش. به تدریج بیشتر فهمیدم چه شده. به یکی دو تا از دانشجویانم که همدوره‌ی افضل بودند سفارش کردم که مراسم چهلم افضل را چند روز قبلش به من بگویند و آدرس رُش بزرگ را هم گرفتم. روز چهلمش به اتفاق دو تا از دخترانم از تهران حرکت کردیم و درست ساعت 30/1 بود که رسیدیم به حسینیه‌ی بزرگی که وسط روستای افضل بود. پدرش وقتی مرا دید با اشک و ناله به ترکی گفت افضل جان برای ما بلند نمی‌شوی لااقل برای استادت بلند شو،‌ آن استادت که همیشه از او حرف می‌زدی. از تهران آمده، پسرم پاشو نگاهش کن.
بعد از مراسم به اتفاق بستگان افضل به منزلش رفتیم، به اتاقش و جایی که افضل شب‌ها و روزهای زیادی را در آنجا سپری کرده بود. بستگانش به‌زحمت فارسی حرف می‌زدند و پدرش آشکارا تاب برداشته بود. کم‌کم نزدیک عصر می‌شد. قبل از بازگشت بر سر مزارش رفتم. قبرستان رُش بزرگ بر روی یک تپه‌ی بلندی قرار گرفته که چشم‌انداز جالبی به اطراف دارد. قبر افضل بالای تپه است، جایی که رُش بزرگ را می‌شود قشنگ دید. حتی آدم بیشتر که دقت کند در آن دوردست‌ها می‌تواند، حسن ارسنجانی، علی امینی، مراغه و اصلاحات ارضی را هم ببیند. سنگ قبرش بزرگ است و بر روی آن اشعاری را که خود افضل سروده بود نوشته‌اند. اشعاری نغز و دلنشین. برادرانش گفتند: که خیلی شعر می‌گفته و نوشتنی هم زیاد داشته. دلم می‌خواست من هم یک جمله روی سنگ مزارش اضافه می‌کردم: این‌جا محل به زیر خاک رفتن امید و آرزوهای یک استاد است که چند صباحی فکر می‌کرد گمشده‌اش و شاگردش را پیدا کرده است.
از افضل فقط برایم مشتی خاطرات تلخ و شیرین و کوله‌بار دردناکی از حسرت و ناامیدی برجای مانده است. روی قفسه‌ی کتابخانه‌‌ی دفترم در دانشکده یک رساله‌ی جلد قرمز قرار گرفته که بر روی آن نوشته شده «پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد افضل یزدان پناه»، عنوان: «اندیشه‌ی آزادی در گفتمان نخبگان سیاسی و رهبران دینی ایران معاصر» به راهنمایی دکتر صادق زیباکلام، دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، تیرماه 1379.

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:1  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

سلام...

تصمیم بر این شد که در مورد جلسه امروز عصر فرماندار با عده ای از بازاریان و فرهنگیان و هنرمندان و دانشجویان یه چند نکته ای رو عرض کنم.

اندکی در مورد صحبتهایی که زده شد و کمی هم در مورد صحبتهایی که گفته نشد!

حضور عده ای و عدم حضور عده ای به جهت دار بودن این نشست اشاره واضحی داشت و این جهت هم جهت خیلی مناسبی هست و پر واضح هم هست که  نحن الغالبون!

اینکه بخوایم موردی در مورد سخنرانان بحث کنیم زیاد مناسب نیست. حالا امیدوارم دوستان ناراحت نشن اما زیاد صحبت های جالب و مناسبی زده نشد. اکثرا سخنرانان عزیز مسائل عجیب و بی ربط به موضوعی که بهشون سپرده شده بود رو مطرح کردند. مثلا در قسمتی که مربوط به مسائل بانوان بود اومدن از بی سوادی معلمین و فضای معیوب آزمایشگاهی بحث کردند و کمی هم متن ادبی خوندن و هیچی دیگه همین.

یه نکته هم این که این تقسیم بندی که یک نفر در مورد مسائل ورزشی یکی صنعت و معدن یکی هنر ویکی هم در مورد بانوان صحبت کنند اصلا بالکل مردود هست! یعنی چی دقیقا؟ مگه خانوما ورزشکار نیستن؟ یا دانشجو نیستن؟ مثل اینه که تو ورزشگاه ها مینویسن ورود باساندویچ، باسنگ ، بافندک و بانوان ممنوع! خوب اینام جزو همونام خوب! آدمن خوب! همونطور که در مورد هنر خانم فروغی صحبت کردند در مورد دانشجویان هم میتونست یک نفر از خانم ها صحبت بکنن. بگذریم.

یا یکی از عزیزان تو 3،4 دقیقشون یکم شعر خوندنو بعد دو دقیقه در مورد حوزه مربوطه صحبت کردند و بعد دوباره شعر خوندند. بله برای شروع بحث یه بیت مرتبط یا برای مزاح باز یه بیت شعر مربوط خوندن خوبه ولی برای بحث مربوط به تشکلات، خوب ساقی و مستی و شراب و نوش نوش دوستان چه ربطی داره دقیقا؟!

یا بعضی از دوستان هم که مسائل بی ربط به فرمانداری رو وسط کشیدند! جالبه اگه همین جلسه رو با نماینده میگذاشتند یا با شهردار یا با استاندار باز دقیقا همین مباحث مطرح میشد! یعنی ربطی نداره که مخاطب من چه مسئولیتی داره و یا چه اختیاراتی داره! من یکم حرف دارم که باید به یکی بگم!یه چیزی شبیه درد و دل! نه تلاش برای برطرف کردن مشکلات. در همین ارتباط دوستی مطرح کردند که اگر الان خانمی با گیتار تو خیابون راه بره مردم بد نگاهش میکنن. به قول علی دایی ببختید! الان جناب فرماندار چیکار کنن دقیقا؟؟! خوب بابا این واسه یه کار دیگه اینجا اومده آخه!

بعنوان نکته آخر هم اینو بگم که کلا ادم نا امید میشه وقتی دوستی میفرمان تو شهری که 8 ماهش زمستون هست صحبت از گردشگری بیجا هست! کشور دوست و همسایه و صد البته سرمایی ترکیه 25 میلیارد دلار از جذب 34 میلیون گردشگر در سال 2012درامد کسب کرده! حالا ما سواحل انتالیا نداریم 25 میلیاردم نخواستیم، قلعه مرحوم شادروان ضحاک و طبیعت بی نظیر اطراف مرقد پاک ایشون و سد همیشه سهند و کلا همه جاذبه هامون قطعا میتونن کم کمش یک میلیونم اون 25 میلیارد یعنی نزدیک به صد میلیون رو که جذب بکنن! یا اتریش همیشه برف آلود سالانه بیش از 18 میلیارد دلار از جذب توریست درامد داره! (منابع : موثق!)

در کل از بین حدود 17،18 نفر خطابه گر عزیز بجز دوسه نفر از جمله آقایان ملک زاده و بخشنده و مسعود خان و اقای اکبری و اون تذکر اقای طالب پور و یکی دو نفر دیگه، صحبت بقیه چندان چنگی به دل نزد. هرچند که انتظارات حداقل از یکی دو نفر خیلی بالا بود.

اما حرف هایی که زده نشد!

شما رندمیک یه نفر رو از وسط خیابونای هشترود انتخاب کنین به راحتی میتونه مشکلات شهر رو یکی یکی واستون بگه! مشکلات شهرای کوچیک معمولا شبیه هم هست و قطعا جناب فرماندار از همه مسائل مطرح شده خبر داشتند. کلا کشف مشکل خیلی اسونه. این راه حلش لا مصب ادمو اذیت میکنه! اینکه من چرا نمرم کم میشه کشف مشکل و چرایی این موضوع اسونه،چون درس نمیخونم. ولی اینکه چگونه درس بخونم اصلا قابل حل نیست دیگه! اما اینکه بعد این همه امد و رفت و اینکه تمام مدیران و مسئولین و نمایندگان و شهرداران و فرمانداران طی این 20 سال از هر طیفی اومدن و رفتن ولی هشترود همچنان در باتلاق گرفتار هست نشون میده که مشکل از افراد نیست. بله یه عده ای بی لیاقت بودند جای خودش اما اون با لیاقتاش هم نتونستن کاری بکنن که! یا حداقل حتی تمام ظرفیتهاشون هم رو نشده!این نشون میده تمام مشکلات شهر پشت یه قفل بزرگ گیر کردن. و اون نخواستن مردم هست. نه که نخوان خوب همه میخوان ولی همونطور که امام زمان رو میخوان! هیچ تلاشی در این راستا انجام نمیدیم. کی از حق خودش میگذره برای جلو رفتن کارای شهر؟ ایا در کل شهر کسی هست که بشه بهش لقب دلسوز رو داد؟ کسی هست که تلاشش بیشتر از خودش برای شهر باشه؟ داریم ؟ نه جون من داریم؟ البته انصافا به جز وبلاگ نویسا! اما خوب به هر حال انتصاب فرماندار جدید بعنوان بهار تازه ای برای شهر محسوب میشه.. هیچ درختی تو  بهار به این فکر نمیکنه که سالهای قبل چطوری شکوفه داده و بار آورده. هر بهاری یه فرصت جدید هست. از صفر. حالا به هر دلیلی تو 18 سال گذشته یه اتفاقاتی افتاده و انگونه که بایسته و شایسته هست شهرمون پیشرفت نکرده.. کاش این فرصت رو از دست ندیم و مشکلات لاینحل رو حداقل واسه چند مدت بذاریم کنار. یکم حول محور مشترک بچرخیم.محور مشترک هم هشترود. دورش بگردیم و درد و بلاشو بصورت مغناطیس وار جذب خودمون کنیم.دیگه عرضی نیست

منبع وبلاگ اقای مدنی توت اغاجی(ایشان از اعضای جلسه حاضر در فرمانداری بودند و لطفا بررسی کنید با مطلب چند روز من تا ببینید برخی نظرات که به بنده می فرستادند چقدر از روی توهم بوده است ، این نوشته یکی از اعضای تشکلیه که میخواد تشکیل بشه )

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 8:56  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

تعطیلات نوروزی گذشت. مهمانی‌ها برگزار شد. دید و بازدید‌های از سر اجبار و بعضاً از سر علاقه، انجام شد. نقدهای اجتماعی هم که بخشی از «نقل و نبات» مهمانی‌های ماست و اگر بی همگان به سر شود، «بی آنها به سر نمی‌شود». بعضی از موضوعات هر سال عوض می‌شوند. از بحث‌های «جسمانی» تا خواسته‌های «روحانی».
 از موضوعات «زشت و زمخت» تا موضوعات «ناز و ظریف». اما بعضی نقدها،‌ تاریخ مصرف ندارند. حتی محل مشخص مصرف هم ندارند. همه وقت و همه جا، برای پر کردن سکوت مهمانی‌ها، در لابه‌لای پوست کندن سیب و پر پر کردن پرتقال، می‌توانند مورد استفاده قرار گیرند.
 از جمله‌ی این بحث‌ها «مدرک گرایی جامعه‌ی ما» و «ظاهربینی جامعه‌ی ما» و «عددی فکر کردن و پررنگ بودن معیارهای پولی در میان مردم ماست».
نسل امروز ما، در مقابل بسیاری از پدرها و مادرها متهم است. متهم به مدرک‌گرایی. متهم به پول پرستی.
 متهم به زیرپا گذاشتن اخلاق. متهم به امیدنداشتن به آینده.
 متهم به بی انگیزگی. متهم به بیگانه‌پرستی.
 متهم به اینکه بت‌های اقتصادی‌اش بیل گیتس است و استیوجابز٫ نویسندگان مورد علاقه‌اش مارکز و پائولوکوییلو و وین‌دایر.
 متهم است به «غرق شدن در لحظه» و «فراموش کردن آینده».
 متهم است به زندگی مجازی.
 متهم به فرار از کشور به سوی سرزمین رویاها.
 متهم به دوست داشتن ترانه‌های بی‌معنی.
 متهم به بی‌توجهی به ارزش‌ها.
 متهم به بی علاقگی به ازدواج و تشکیل خانواده.
درست می‌گویید. ما اتهام‌های خود را می‌پذیریم. اگر علاوه بر متهم کردن، محکوم کردن ما خوشحال‌ترتان می‌کند، محکومیت را هم بی‌ هیچ اعتراضی پذیرا هستیم.
نسل ما نسل پذیرش است. نسل قبول کردن همه‌ی چیزهایی که نفهمیده. نسل سکوت. نسل خودسانسوری. نسل خندیدن در جمع‌های کوچک و گریستن در جمع های بزرگ.
 در کنار این همه «واقعیت»، پذیرش این چند اتهام اخیر، چیزی به «سختی های ما» اضافه نمی‌کند.
ما از آن هنگام مدرک گرا شدیم که دیدیم در سومین دهه‌ی زندگی، پس از خروج از دانشگاه، اسم کوچکمان را که دوستش داشتیم و با اذان در گوشمان خوانده بودید کناری گذاشتید و مدرک تحصیلیمان را به جایش گذاشتید. من خودم دوستی به نام «محمد علوی» داشتم که «دکتر علوی» شد. ما از آن هنگام مدرک‌گرا شدیم که دیدیم شما فرق شغل و مدرک را نمی‌دانید و به دیگران می‌گویید: پسر/دختر من، مهندس است. وقتی که در مهمانی‌ها، برای کسب افتخار، ما را به جای نام کوچکمان، با مدرکمان صدا زدید.
 ما از آن هنگام پول پرست شدیم، که به عنوان مانعی برای ازدواج به ما گفتید: «این پسر خوب است. اما خانه ندارد» یا «این دختر خوب است اما جهیزیه ندارد».
ما از آن هنگام پول پرست شدیم که وقتی پدر و مادر کسی ثروتی داشت و شغل و درآمدی بالا. گفتید: «خانواده دارد» و آن هنگام که خانواده‌اش دارایی معمولی داشت، گفتید: «اما خودش پسر/دختر خوبی است…». و ما خواستیم جوری زندگی کنیم که اگر بزرگ شدیم و ازدواج کردیم و فرزند دار شدیم، فرزندمان بی‌خانواده نباشد.
ما از آن هنگام به تشکیل خانواده بی علاقه شدیم که شما یادمان دادید «طلاق» چیزی در حد «ارتداد» است و ازدواج راهی است که اگر رفتی، بازگشتی ندارد. و دیدیم که اگر جدا شویم دیگر برایتان «جنس دست دوم» محسوب می‌شویم.
 البته حرف‌های روشنفکرانه هم کم نشنیده‌ایم اما موضع واقعیتان را وقتی پسری عاشق ازدواج با دختری مطلقه می‌شد دیدیم و وقتی که در فرم‌های استخدام سه گزینه برایمان گذاشتید: «مجرد، متاهل و مطلقه!» و ما تصمیم گرفتیم از رابطه های روی کاغذ به دوستی‌های توی کافه، فرار کنیم.
ما دختران شما، فکر و ذهنمان،‌ ظاهر و زیبایی و آرایش شد. چون بسیار دیدیم که در بازگشت از مهمانی‌ها از جذابیت و زیبایی فلان دختر گفتید و هرگز از حرف‌های زیبای آن دختر دیگر، حرفی گفته نشد.
به ما گفتید باید «جزو صد نفر اول کنکور در کشور باشی» اما نگفتید باید در لحظه‌ی ترک دنیا جزو «صد نفر اول تاثیرگذار کشور» شده باشی. به ما از قانون و قانون مداری گفتید و دیدیم که چگونه همه‌ی بچه‌های فامیل توانمند یا ناتوان، یکی پس از دیگری از طریق شما استخدام می‌شوند و اگر کسی این کار را نمی‌کرد متهم می‌شد که پس از رشد و کسب قدرت، «خودش را گم کرده» است.
ما از آن هنگام، به بیل گیتس و استیو جابز رو آوردیم که هر وقت از یک ثروتمند موفق ایرانی حرف شد، گفتید دزد است. گفتید رانت داشته است. اینجا کسی نمانده بود. این بود که هر کداممان توانستیم به سرزمین‌های دیگر مهاجرت کردیم و تایید تصمیم‌مان لبخند‌های پرافتخار شما در فرودگاه‌ بود و سینه‌ی ستبرتان در مهمانی‌ها وقتی که می‌گفتید ما «خارج» هستیم…
ما طلبکار جامعه هستیم. چون به ما نگفتید کاری کن که برای جامعه ارزش داشته باشد و حاضر باشد پول آن را بدهد. گفتید تو سالها تلاش کرده‌ای و درس خوانده‌ای و جامعه موظف است پول تو را بدهد.
ما نسلی هستیم که از شکست می‌گریزیم و از آن شرم داریم. چون نخست بار که زمین خوردیم و معنایش را نمی‌دانستیم شما به جای خندیدن، از سر ترس فریاد زدید. شما حتی این ساده‌ترین نکات را نادیده گرفتید و شتابان نعمت حیات را به ما هدیه دادید.
ما امروز سکوت کرد‌ه‌ایم. چون هر چه گفتیم یا بدبینی شد یا نا‌امیدی و یا سیاه نمایی و یا… سانسور! شما همیشه از بدی های جامعه گفتید و ما هر چه فکر کردیم نفهمیدیم جامعه دقیقاً کجاست. مگر شما متعلق به این جامعه نبودید؟ مگر آنچه گفتیم حرف‌ها و کارهای شما نبود؟
ما در مهمانی‌های شما سر در موبایل‌هایمان فرو برده‌ایم و رابطه‌هایمان با «پیامک» شکل گرفته است. چون فرصت ایجاد رابطه و گفتگو از ما گرفته شد. ما در خیابان‌ها با هم راه می رفتیم و باید می‌گفتیم که با هم چه نسبتی داریم. پس به سراغ موبایلهایمان آمدیم که خوشبختانه هنوز در پیام و پیامک، نسبت ما و گیرنده را نمی‌پرسند.
ما نسلی هستیم که در ذهنمان زندگی می‌کنیم. با موبایلمان عاشق می‌شویم. با مدرکمان معرفی می‌شویم. با ثروتمان موفق می‌شویم. با ماشینمان عشق را جستجو می‌کنیم. ما از شما به آخرت معتقدتریم. چون فرصت تجربه‌ی لذت بخش دنیا را آنطور که باید نداشتیم. شاید آنجا شرایط بهتری باشد… .
پی نوشت: با احترام ویژه به دکتر علی شریعتی، که عنوان متن از یکی از سخنرانی‌های زیبای او گرفته شده. نوشته محمد رضا شعبانعلی برگرفته از سایت عصر ایران 

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1393ساعت 21:49  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

آمارهای UNWTO ( سازمان جهانی توریسم ) رشد رو به افزایش تعداد توریستهای جهان را در سالهای اخیر نشان می دهند و جالب اینست که اکوتوریسم در میان شاخه های مختلف توریسم با بیش از بیست درصد رشد ، از بالاترین پیشرفت در این صنعت برخوردار است و کارشناسان با توجه به روند شتابناک توسعه این بخش ، قرن آینده را قرن اکوتوریسم نامیده اند! سهم ایران علی رغم جمعیت بالای هفتاد میلیون نفر آن چیزی در حدود دو میلیون توریست در سال است و این امر نشان دهنده وضعیت بیمار گردشگری کشور است و چه بهتر که تا فرصت باقیست و شرایط این بیمار نیز ما را به جراحی وادار نساخته ، چاره ای بیندیشیم.
پرواضح است که جهان بسوی گسترش صنعت توریسم در حال حرکت است و با سرعت هر چه تمامتر سیر صعودی را در رقابتی سخت طی می کند ولی متأسفانه کشور ما در عرصه جهانی علی رغم قرارگرفتن در رتبه های نخست دنیا در برخورداری از جاذبه های گردشگری ، حرف چندانی برای گفتن ندارد! و اگر ما میزان ارزآوری هر نفر گردشگر ورودی به کشور را در نظر داشته باشیم ، براحتی می توان فهمید سهم اقتصاد کشور از سود کلان صنعت توریسم جهانی بهره ای بسیار اندک است که قابل مقایسه با بسیاری از کشورهای دیگر نیست و البته باید به آن ضرر و زیان ناشی از کاهش تعاملات فرهنگی ، امنیتی ، اجتماعی ، سیاسی و ... را هم اضافه نمود که در موقعیت فعلی با توجه به افزایش تبلیغات منفی دشمنان و تخریب چهره ارزشمند کشور ، شاید بتوان گفت اقتصاد گردشگری کشور ضرر هم میدهد!
نکته مهم اینست که بدانیم نقش گردشگری در یک کشور صرفاً ارزآوری یا اشتغال زایی نیست بلکه سایر جنبه ها و اثرات آن به مراتب مهمتر از بهره اقتصادی است.
سند چشم انداز بیست ساله دولت جمهوری اسلامی ایران را موظف نموده تا بستر و شرایط لازم جهت بیست میلیون توریست ورودی به کشور را آماده نماید ولی در شرایط فعلی تحقق این مسأله امری بعید مینماید و نباید انتظار داشت ساخت چندین مجتمع رفاهی و بهداشتی بین راهی تأثیر شگرفی در جذب توریستهای ورودی به کشور داشته باشد.
البته نمی توان و نباید فعالیتهای ارزنده ای که در سالهای اخیر در عرصه گردشگری کشور انجام شده است را دور از نظر داشت ولی شاید توجه به فرمایشات رهبر معظم انقلاب مبنی بر نامگذاری امسال به نام اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی کلید حل اکثر مشکلات این حوزه باشد.
صنعت توریسم از صنایعی است که بر نوآوری و تحول استوار است ؛ گواه این امر سعی و تلاش بی وقفه فعالان موفق این صنعت در عرصه جهانی است که همواره درصددند از طرق مختلف مانند نوسازی هتلها ، افزودن امکانات رفاهی جدید ، نماسازی های مدرن ، طرح جذابیتهای نو و خارق العاده ، ایجاد تفریحات متنوع و ورزشهای جدید متناسب با مناطق توریستی و هزاران روش ابتکاری و نوآورانه باعث طرح پکیجهای متنوع و جذاب گردشگری در منطقه مورد نظر شده و شمار بیشتری از توریستهای علاقمند را از سراسر جهان جذب نمایند.(1)

با توجه به این مقاله می توان توریسم و گردشگری را یکی از اصلی ترین راههای توسعه هشترود در قرنی که قرن اکوتوریسم نامگذاری شده دانست بشرطی که بدانیم در این راه تنها همت مسئولین شهرستان و حتی دولت چاره ساز نیست در حقیقت یک حفره عمیق و حلقه مفقوده در روابط سیاسی هشترود تعریف نشده و لاینحل باقی مانده است و انهم نقش خود ما مردم در توسعه جامعه خود است ! مطلبی که بارها توسط بزرگان و دلسوزان به منطقه به ما گوشزد شده که نمونه عینی ان توصیه مقام معظم رهبری در سفر به هشترود می باشد (2) ! متاسفانه وقتی هیچکدام از ما حتی حاضر نیست بخاطر هشترود و توسعه ان اندکی از منافع شخصی خود عقب بنشینید ، وقتی همه مان که ماشالله خوب حرف میزنیم و خوب هم می نویسیم ! همه مان در مورد خدمت به توسعه و پیشرفت هشترود ! شعارها میدهیم ! اما سرمایه های خود را در تهران و تبریز هزینه می کنیم " سری به کوی مرزداران تبریز بزنید ببینید چند هشترودی که مدعی هم هستند اپارتمان سازی می کنند اغراق نخواهد بود اگر بگوئیم مجموع سرمایه های هشترودیهای مقیم هشترود در تبریز و تهران بیشتر از مجموع سرمایه هایی است که غریبه ها درشهرک صنعتی هشترود سرمایه گذاری میکنند " در حقیقت برخلاف ادعاها و شعارهای داده شده توسط خواص و روشنفکران،اگر نگوئیم تمایلات و نفع شخصی در همه خواص ! بی تردید میشود گفت که این تمایلات در اغلب این دوستان بسیار قویتر از اندیشه هایشان در خصوص هشترود میباشد و برای همین هیچگاه بدنبال تشکیل انجمنهای فرهنگی و علمی و گردشگری و تاریخی و اجتماعی نرفته ایم ! اما همواره در تلاش بوده ایم تا سیاسی کاری کنیم و هر چیز را از منظر سیاسی ببینیم " گاه اش انقدر شور میشود که یک وبلاگ ازدواج های فامیلی را سیاسی می بینند ! " در اصل تشکلهای فوق الاشاره هیچ سودی شخصی متصور نبوده و نخواهد داشت بلکه تماما هزینه بر وهزینه ده میباشد ولی در تشکلهای سیاسی حداقل سودی که دارد یک عده خاص ( لیدران ) می توانند صاحب مقام و پست شوند و یا حداقل دیده شوند! این دیده شدن خود غالبترین وجه تمایلات شخصی در خواص هشترود است و برای همین ویژگی قدرت دهی است که اغلب تشکلها یا ایده های تشکل محور حول هدف انتخابات مجلس و نماینده میگردد چون بخاطرهمین نفعهای قدرت محورانه در زمان قدرت داشتن جایگاهشان عمومیشان در هشترود متزلزل شده لذا به جایی نرسیده و ناچار دست به دامان توهم توطئه شده و انرا از طرف حاکمیت میدانند و فکر می کنند انقدر مهم هستند که حاکمیت کل زندگیش را رها کند و به اینها بچسبد در حقیقت عده ای از اینها توجیه ناتوانی در اداره امور خود را با رنگ و لعاب سیاسی دادن توجیه می کنند تا بشکل دیگری دیده شوند ! و دیگر اینکه ما هشترودیها فرماندار و نماینده را در حد سوپرمنی میدانیم که فقط در داستانها قدرت دارد پرواز کند و هرگز وظیفه اصلی انها را نمیدانیم تا جایی که با کمال تاسف و تالم دانشجوی این شهر که نماینده نسل جدید و تحصیلکرده است وظیفه فرماندار شهر را نظارتی میداند !!!!!!
به هرحال اینده هشترود در قرنی که اکو توریسم نامیده شده است زیاد هم نامعلوم نیست ! با عنایت به اینکه تقریبا تمامی فرهیختگان و خواص جامعه روی مسائل سیاسی زوم کرده اند وهدف تمام جمع شدنها و جلسات حول محور انتخابات یا نماینده یا سیاست میگردد و همه فکر می کنند اگر او نماینده بود شق القمر می نمود و یا اگر ان دیگری بیاید سونامی توسعه برپا می کند " که البته دورنمای ظاهری خدمت به توسعه هشترود را در بر دارد !! " بی تردید اینده هشترود با داشتن قلعه ای با قدمت 3000ساله ( قلعه ضحاک ) (3) با داشتن غار اغبلاغ مهمان (4) که میتواند همردیف غار علی صدر همدان (5) باشد و یا بقعه بسطامی (6) و ... در قرن اکو توریسم ! جنگی  بیهوده و نفاق افکن بین گروههایی از درون مردم است که در ظاهر دغدغه همه انها هشترود و خدمت به هشترود است و در باطن اکثریتشان تنها به فرو نشاندن عقده های شخصی و تمایلات قدرتخواهی خود می اندیشند وبرای هشترود در قرن اکوتوریسم با وجود چنین خواصی باید فاتحه های طولانی فرستاد ! بخصوص اگر بخود نیائیم واین بخش و حفره عمیق همبستگی و همکاری مردم و مسئولین را بدرستی پر نکنیم ویا هنوز هم منتظر قهرمانی مافوق قدرت و تصور باشیم ! " گاه انقدر در خیال و توهم قهرمانسازی می کنیم " که با امدن یک فرماندار جدید دسته و گروه جمع کنیم تا برویم که با معرفی خودمان بعنوان دلسوز هشترود !هی از مشکلات حرف بزنیم واز مشکلات واز مشکلات و اخرش شاد باشیم که وظیفه ما تمام شد و دردها را گفتیم ! و فرماندار جدید ما را بعنوان دلسوزان واقعی هشترود شناخت و دیگر فلانی ها را دلسوز نخواهد شناخت ! ودر این میان فرماندار هم لبخندی پر معنا بزند که :" اینها که اینهمه میدانند !! چرا خود هرگز کاری نکرده اند ؟ مگر اغلب اینها مسئول نبوده یا نیستند ؟ چرا در زمانی که مسئولیت داشتند ، چرا در زمانی که قدرت داشتند برای هشترودشان کاری نکرده اند ؟ اینها از من چه می خواهند ؟ اینها وضعیت اقتصادی کشور را نمیدانند پس چطور سیاستمداری هستند ؟ و اگر میدانند و مطلع هستند که بودجه های دولتی در حد صفر کاهش یافته است وهمه چیزدارد خصوصی میشود چه میخواهند ؟ اینهمه هیاهو و دلسوزی بدون ریشه و مستند برای چیست ؟ چرا خود دست بکاری نمیزنند ؟ چرا قدم پیش گذاشته ومثلا در قلعه ضحاک یک مجتمع توریستی نمیسازند ؟ اینها که همه سرمایه دارند ؟ و اگر هم ندارند اینهمه ادم که با خود می اورند فقط یارانه هایشان را ماهیانه روی هم جمع کنند در پایان سال رقمی بزرگ برای سرمایه گذاری میشود ؟ اینان میدانند و نمی کنند و یا نمیدانند و می گویند ؟ اگر میدانند و نمی کنند که دیگر من چه می توانم بکنم و اگر نمیدانند چرا در مورد چیزی که نمیدانند اینقدر سخنرانی می کنند ؟ (7) و ختم اینهمه هیاهویی است که تنها از میان ان قلعه ضحاکی ویرانتر و منزوی تر و ناشناخته تر ، نفاق و تفرقه بیشتر و توسعه کندترهشترود بیرون خواهد امد کاش خیلی زود دیر نشده به فکر خودسازی جامعه خودمان باشیم ./.

(1) قسمتی از مقاله اقای احمد رونقی دبیر انجمن حامیان کویر ایران

(2) اگر میخواهید این منطقه (هشترود ) اباد شود باید خود شما اهالی نقش ایفا کنید

(3) قلعه ضحاک هشترود رجوع شود به این اینجا

(4) غاز اهکی اغبلاغ مهمان رجوع شود به اینجا

(5) غاز علیصدر همدان رجوع شود به اینجا

(6) بقعه بسطامی رجوع شود به اینجا

(7) "مثال : در یک مورد مثلا 50-60 نفر به دیدار ایشان رفته بود اگر اینها را یک خانواده حساب کنیم و هر خانواده را حداقل سه نفر می شود 180نفر که اگر انرا در 45هزار تومان ضرب کنیم سالیانه صد میلیون تومان پول میشود که می توان ماهی انرا به تدریج سرمایه گذاری نمود که هم به شهر خدمت شود هم از افزایش نقدینگی در جامعه جلوگیری نمود هم برای بیکاران همین جمع اشتغال ایجاد نمود هم به توسعه گردشگری که درامد خوبی هم برای اعضا به ارمغان می اورد کمک شایانی نمود . البته بنده مفصلا در خصوص توجیه اقتصادی این طرح کار می کنم و هنوز به پایان نرسیده است و انشالله بزودی با پایان طرح اولیه و تائید ان توسط دوستان کارشناسم انرا در همین وبلاگ برای دیدن عموم و اقدام توسط گروههای دلسوز هشترود منتشر خواهم نمود 

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1393ساعت 17:15  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

چکیده : همان‌ گونه که در نهضت مشروطیت، ملی‌شدن صنعت نفت و دوم‌خرداد 76 تکرار شد. مجاهدان روز شنبه در تشکیل کابینه آقای روحانی نیز جلو افتاده‌اند و در صف اول جشن پیروزی جا خوش کرده‌اند. آنها مجاهدان روز جمعه را به حاشیه رانده‌اند. البته مجاهدان روز جمعه هیچ گله و انتظاری ندارند. همین‌که بار سنگین فشار دولت احمدی‌نژاد از مردم برداشته شود برای آنها یک دنیا می‌ارزد اما باید مراقب باشیم این «انا شریک» گفتن بعد از پیروزی توسط مجاهدان روز شنبه، باعث منحرف‌شدن ذهن آقای روحانی از وظایف اصلی و انتخاب‌های درست نشود.

«مجاهدان روز شنبه» اصطلاحی است که «احمد کسروی» در تاریخ مشروطه یا تاریخ ۱۸ساله آذربایجان نقل کرده است. می‌دانید که انقلاب مشروطه در روز جمعه پیروز شد و وقتی این پیروزی مسجل شد، مطالب و نامه‌های فراوان بود که در پی آن منتشر شد و برخی افراد که نقشی در آن جنبش و پیروزی آن نداشتند، ناگهان با قطار فشنگ و چهره‌های انقلابی در عکس‌ها ظاهر شدند و اینطور به نظر رسید که این همان‌ها بودند که مشروطه را به پیروزی رساندند و از قضا، در ابتدای صف مجاهدان قرار گرفتند. در مقابل «ستارخان» که بعدها در دوران استبداد در «پارک اتابک» زخمی شد یا «باقرخان» که در کوه‌های کرمانشاه سر بریده شد، ادعایی در مشروطه نداشتند و پس از آن، هزینه آن را هم پرداختند. نگارنده جزییات تاریخی این وقایع را دوباره مطالعه نکردم و تقدم یا تاخر زمانی این تحولات را به یاد ندارم چراکه فارغ از آنها، آنچه مهم است اینکه داستان مجاهدان روز شنبه داستانی است که در همه تحولات سیاسی – اجتماعی دنیا وجود داشته و می‌توان برای آن مصداق‌های فراوان یافت که مدام تکرار شده‌اند.

به نظر می‌رسد یک‌بار دیگر بناست این ماجرا در ایران تکرار شود؛ همان‌گونه که در نهضت مشروطیت، ملی‌شدن صنعت نفت و دوم‌خرداد ۷۶ تکرار شد. مجاهدان روز شنبه در تشکیل کابینه آقای روحانی نیز جلو افتاده‌اند و در صف اول جشن پیروزی جا خوش کرده‌اند. آنها مجاهدان روز جمعه را به حاشیه رانده‌اند. البته مجاهدان روز جمعه هیچ گله و انتظاری ندارند. همین‌که بار سنگین فشار دولت احمدی‌نژاد از مردم برداشته شود برای آنها یک دنیا می‌ارزد اما باید مراقب باشیم این «انا شریک» گفتن بعد از پیروزی توسط مجاهدان روز شنبه، باعث منحرف‌شدن ذهن آقای روحانی از وظایف اصلی و انتخاب‌های درست نشود.

اساسا طرز تفکر و نگاه این گروه مدعی با مجاهدان روز جمعه کاملا متفاوت است و اینها با استعداد عجیبی که دارند تا به امروز توانسته‌اند بسیاری از جهش‌های اجتماعی عظیم را از مسیر اصلی خود منحرف و مطالبات اصلی و برپاکنندگان این خیزش را به نفع خود مصادره کنند. نگارنده می‌تواند با کار بیشتر روی این نوشتار، همه آمار‌های دقیق اطلاعات تاریخی مجاهدان روز شنبه را در اینجا ذکر کند. اما بیم آن می‌رود در همین فرصت ۴۸ساعته، اعوجاج و انحراف، خیل عظیم مجاهدان را تهدید کند! مجاهدان روز شنبه همیشه دو سر برد هستند و در مقابل، عمدتا مجاهدان روز جمعه دچار شرایط دو سر باخت می‌شوند. دسته اول پر از توقع و ادعا هستند اما مجاهدان روز جمعه نه توقع دارند نه ادعا. همین‌که آثار پیروزی معلوم می‌شود آنها ماموریت خود را تمام شده می‌بینند و به خانه می‌روند و برعکس، مجاهدان روز شنبه سر از خانه‌ها بیرون می‌آورند. شاید اینکه ۲۴خرداد روز جمعه بود و پیروزی، روز بعد از آن، مصداق جالبی برای این داستان باشد!                                                                                                             منبع: شرق 

وشاید ....................................................................................

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1393ساعت 11:10  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

چندی قبل عرض کردم که قرار است در هشترود موزه باستانشناسی راه بیافتد ! خوشبختانه نماینده محترم اقدمات اولیه و پیگیریهای لازم را بعمل اوردند و مجوز تاسیس ان اخذ شد از طرف دیگر در سایه همین پیگیریها سازمان میراث فرهنگی هم اقدامات اولیه مورد نیاز را انجام داده تا بالاخره ارزوی مردم تحقق پیدا کند و هشترود بحق صاحب موزه باستانشناسی شود و اثار فرهنگی و باستانی در خود شهرهشترود بماند و به شهرهای دیگر نروند که این مهم هم باعث جذب توریست میشود و هم باعث میشود تا سندی تاریخی برای قدمت و شناخت بهتر تاریخچه شهرمون در اختیار مردم و بخصوص جوانان نسل جدید قرار بگیرد در همین راستا تفاهم نامه ای بین سازمان و شورای شهر تنظیم شده که بدلایلی نامعلوم بیش از دو ماه است در شورای شهر  معطل مانده است !!

گویا نظرشان هم این است که این قرار داد ترکمنچای است ؟! سوال اینجاست که اقایان شورای شهر ، ریاست محترم شورا این قرار داد ترکمنچای ! بین ایران وشوروی بسته میشه ؟ بین ایران و عراق بسته میشه ؟ چه ترکمنچایی ؟ ( بعضی کلمات تو شهر ما فوری مد میشه بعد از توافق ژنو و استفاده مکرر مخالفان توافق هسته ای از کلمه ترکمنچای و... بالافاصله برخی ها کلمات منفی رو یاد می گیرند اما انطرفش را نمی بینند که توافقی مهم که مورد تائید مقام معظم رهبری هم قرار گرفت صورت پذیرفته است ) من نمیدانم این تفاهم نامه چقدر ترکمنچای است که اقایان دوماه است نتوانسته اند حلش کنند ؟ حال این هزینه چه به شورا تحمیل بشه ! چه به اداره میراث فرهنگی هشترود از جیبب مردم و بیت المال است ! فرقی نخواهد کرد کدام اداره هشترود این هزینه را بپردازد ؟ البته فکر می کنم بیشتر از بحث هزینه ! بحث مدیریت موزه موجب ترکمنچای بودن تفاهم نامه شده است ! که بازهم فرقی نمی کند متولی ان کدام اداره باشد ! هرچند قانون هست و میشود صریحا از قانون استفاده نمود !

در هر حال من فکر نمی کنم مردم راضی باشند که بخاطر مسائل سلیقه ای و صرفا بخاطر اینکه از فلانی خوشم نمی یاد یا ... و .... کسی جلوی تاسیس موزه در هشترود را بگیرد و حتما باعث و بانی این تعلل را بخصوص اینکه بیش از دو ماه است اداره میراث فرهنگی هشترود و شورای شهر نتوانسته اند یک تفاهم نامه امضا کنند مورد نفرین مردم قرار خواهند گرفت ! ( متاسفانه همین تعلل باعث شده یکسری شایعاتی برزباها بیافته که یکی از اعضای مهم شورا گفته چون برای وامم اجرا کشیدن منهم نمیگذارم و ... !! که من امیدوارم در حد شایعه باشد! چون با شناختی که از دوستان عزیزم اقایان " ولیپور،مصطفی پور، محمدحسین فرد ، اکبری و رضانژاد " دارم بعید میدانم چنین شایعه ای صحت داشته باشد ! ولی خوب تعلل در امور بدون شفاف سازی تبعاتش همین مسائل می باشد و این شایسته شورای شهر هشترود و ما هشترودیان نیست )

در حالیکه امسال " سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی " نامگذاری شده ، این چه عزمی است ؟! این چه مدیریت جهادی است ؟! که عملا جلوی یک کار فرهنگی گرفته شود ؟! امسال اولویت نظام و رهبری کارهای فرهنگی است و هیچ فردی در این کشور حق ندارد در مقابل انجام کارهای فرهنگی مقاومت کند ! هیچ عذر و بهانه ای برای توسعه و گسترش فرهنگ اسلامی ایرانی از سوی هیچ احدی پذیرفته نیست ! من از دوستانم در شورای محترم شهر هشترود خواهش دارم که هرچه سریعتر بدون دخالت دادن سلایق و منویات شخصی خود ، برای خدمت به توسعه فرهنگی شهر و توسعه توریسم و صنعت گردشگری که حتما عایدات فراوانی برای این شهر در پی خواهد داشت ! نسبت به حل مشکلات احتمالی ! و امضای تفاهم نامه مذکور اقدام کنند ! خیراگر واقعا مشکل حادی هست که مثلا تاسیس موزه بضرر هشترود است شفاف و صادقانه با مردم سخن بگویند! چرا که فردا هیچ عذری قابل قبول نخواهد بود ! شفاف بیایند و بگویند که مردم هشترود قضیه این است.

دوماه ؟!! فرصت کمی نیست تا یک طرح لغو شود و یا به شهر دیگری ارجاع شود ! انشالله که این مورد هم حل خواهد شد تا خدای ناکرده اعتبار و امیتاز این طرح فرهنگی مهم و تاثیر گذار به شهر دیگری واگذار نشود که در انصورت مردم باعث و بانی هرکه باشد را نخواهند بخشید ! از فرماندار محترم شهرستان نیز خواهش دارم که به این مهم ورود پیدا کنند

سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی را گرامی میداریم

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1393ساعت 11:40  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

پارسال این موقع تب انتخابات شوراها در هشترود بسیار داغ بود و کاندیداهای انتخابات شوراها ازبازدید عیدشون شروع به تبلیغات نموده و وعده ها و برنامه ها و ... پشت هم میدادند که چنان خواهد شد و چنین خواهیم کرد.

در انزمان بنده شعری از استاد محمد رضا عالی پیام (هالو ) را انتخاب کردم و انتشارش دادم امروز در آستانه بهار با انتشار مجدد ان ضمن تبریک سال نو وعرض خسته نباشید خدمتشان  یاد اوری می کنم حرفهایشان در زمان انتخابات را و امیدوارم که در سال جدید بدور از تنشها و دعواهای سال کهنه ، فقط و فقط برای آبادانی و توسعه هشترود تلاش کنند و ابراز تاسف می کنم که اعضای شورای شهر به دو دسته گنجینه کتاب و سرسکند تقسیم شده اند و بجای وفاق و همدلی ........ !!!!!!! بگذریم (انشالله که بز است ) و آروزمندم که برای یکبار هم که شده مردم واقعا لمس کنند که شورایی دارند که تنها دغدغه شان فقط تعالی و سرفرازی هشترود عزیز است

شعری درباره انتخابات از آقای هالو محمد رضا عالی پیام شاعر طنز پرداز معاصر

 آهای ای هشترودیها کجایید؟

زمان رای گیری شد، بیایید

بیایید ای خلایق از چپ و راست

که شهر باز محتاج شماهاست

بیا ای هموطن، همسایه پاک

طرفداران من، قوم یقه چاک

بیا با نای و شیپور و دف و بوق

بریز آرای خود را توی صندوق

به نفع من بده رای خودت را

که من بهترترینم جان مولا

چه کس گفته که فرزندان کمتر

نماید زندگی را هر چه بهتر

که هر فرزند یعنی یک عدد رای

به شرطی که به این جانب دهد رای

جهان را پر ز های و هوی سازم

کچل ها را همه پر موی سازم

گهی ال کرده گه بل میکنم من

صدای خویش را ول می کنم من

که ای مردم، خلایق، ایهاالناس

به روی یازده من می کشم آس

چنان فیلی هوا بنمایم این بار

که دود از کله ات خیزد چو سیگار

به هن و هن بیندازم نفس را

براندازم ز بن نسل مگس را

که ننشیند به روی کله ی تاس

خصوصا کله ی تاس کل عباس

صدای وزوزش را می برم من

قسم بر جان مولا می خورم من

که ما بین همه سر تر منم من

غولنج غول ها را بشکنم من

چنان با پنبه کله می برم نرم

که قیصر گوید: "ایولا دمت گرم"

بود در کیسه و در چنته ی من

هزاران وعده اما پای خرمن

قسم بر تار موی هر چه مرده

کنم بهر شما تخم دو زرده

من آن هستم که رستم بود قلدر

کنم هرکول را با یک لگد قر

اگر چه بی سبیل و ریش هستم

برای تاس تان "جف شیش" هستم

غم ت را خوش به حالش می کنم من

"دل ای دل" را حلالش می کنم من

کنم کاری که روز و شب بخندی

چغندر را کنم سیب پشندی

هر آن چه دیگران گویند باد است

تز من "مرده باد و زنده باد" است

خلایق اقتدا بر من نمایید

ادای دین بر میهن نمایید

به پیش ای هموطن، بازو به بازو

برای رای بر آقای هالو


خلاصه کلام که اقایان انگار همین دیروز بود که ...

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1393ساعت 9:53  توسط پیام رنجبر موسوی  | 



برآمد باد صبح و بوي نوروز                          به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال               همايون بادت اين روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار                      دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست        حسدگو دشمنان را ديده بردوز
بهاري خرمست اي گل کجايي                   که بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بودست و باشد              برادر جز نکونامي ميندوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت                 مبر فرمان بدگوي بدآموز
منه دل بر سراي عمر سعدي                   که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي                     دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز

عید باستانی نوروز ، عید مقلب القلوب و الابصار ، عید حول حالنا الی احسن الحال
 ، بر شما همشهریان عزیزم مبارک باد

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1392ساعت 11:54  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

دیروز 

از فرماندار علی نجاری منتسب به اصولگرایان حامی رئیس جمهور سابق دکتر محمود احمدی نژاد این حکم را گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز 

در کنار فرماندار جدید اقای مستفید که اصلاح طلب میباشند ...؟؟؟!!!!!!!!!!

فردا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به چه قیمتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به چه هدفی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برای چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز امروز فردای یک نفر اینقدر لرزان و متغیر است ؟ بکجا چنین شتابان ؟؟؟؟؟؟؟

دوره ارزانيست

    دوستي ارزان است

                  دشمنيها ارزان

                             چه شرافت ارزان

                                           و دروغ ازهمه چيز ارزانتر

                                                                  وچه تخفيف بزرگى خورده،قيمت هرانسان...!

                                و چه اسان شده هروز به حزبی بودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1392ساعت 23:10  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

پس از روزها و هفته ها کش و قوس و کاغذبازی و .... بالاخره این مرد امد .

حاج حسن مستفید فرماندار جدید شهرستان هشترود روز شنبه معارفه و از زحمات علی نجاری فرمانداری فعلی تقدیر و قدردانی بعمل خواهد امد .

در این راستا لازم میدانم که چند نکته را به استحضار همشهریان عزیز خود برسانم

اول :به ان عده ای که همیشه بدنبال قهرمان پروری هستند و فکر میکنند تنها با امدن مدیری کارکشته وبا تجربه تمام مشکلات شهرستان به پایان رسیده و همه چیز درست خواهد شد ، عرض کنم که اقای مستفید هم یک انسان است و یک فرماندار همچون فرمانداران قبلی و بتمن و سوپرمن و غیره هم نیست

دوم : آقای مستفید برای انجام کارها و وظایف خود به دو امر مهم نیازمند است

الف : حمایت بی دریغ از سوی مسئولین رده بالا

ب: مردمی متحد و منسجم و اماده برای همه گونه همراهی و همکاری 

باید بیاد داشته باشیم که فرماندار مجری قوانین ابلاغی دولت محترم است و وظیفه فرماندار یا نماینده مجلس یا امام جمعه تاسیس کارخانه و درست کردن اسفالت و ... نیست ! بلکه وظیفه این عزیزان حمایت از سرمایه گذاری و تسهیل راه برای سرمایه گذاران و بستر سازی برای حضور هرچه قویتر سرمایه گذاران و تامین نیازهای جامعه هشترود در چهارچوب قانون و مقررات است ! راه اصلی و کار اصلی باید توسط خود مردم منطقه انجام شود( همان فرموده تاریخی رهبر عزیز در سفر به هشترود که اگر میخواهید این منطقه اباد شود باید خود شما اهالی نقش ایفا کنید ) فرماندار برای ایفای نقش خود در توسعه منطقه

الف : باید سیاستهای اقتصادی و صنعتی دولت را خوب بررسی نماید چرا که اقای مستفید خارج از برنامه ها و اعتبارات دولتی هیچ کاری نخواهد توانست انجام دهد 

ب: باید معلوم شود که در بودجه سال 93 برای مناطق محروم به چه میزان اعتبار برای عمران و ابادانی و معدن و صنعت تخصیص داده شده و چقدر از ان برای هشترود می باشد

از دوستان می خواهم که دقت کنند مبادا موجی واهی ایجاد شود که چون اقای مستفید کارکشته و با تجربه است انتظار داشته باشیم که یک شبه معجزه کند و یا در عرض چند هفته و چند ماه هشترود را دگرگون خواهد نمود و چون ایام بگذرد و بدلیل مشکلات و مسائل فوق الذکر ایشان نتوانند به رویاهای شما جامعه عمل بپوشانند از فردایش شروع به جبهه گیری نموده و یا شروع به تخریب ایشان نمایید

بهتر ان است که ما بجای رویا پردازی و ... با اتحاد و انسجام خود و همراهی و حمایت از مسئولین شهرستانی با بهره گیری از تجربه و سابقه خوب اقای مستفید ، ایشان را به سمتی هدایت کنیم که

الف : این وحدت و اتحاد روز به روز گسترده تر شود

ب: روند سرمایه گذاری و حضور سرمایه گذاران هشترودی در منطقه افزایش یابد

ج :از سرمایه گذاران موجود در منطقه حمایت کرده وایشان را ترغیب نماییم که با حل مشکلات واحدهای غیر فعال صنعتی زمینه افزایش اشتغال را فراهم اورند 

د: نظارت بر ادارات هشترود افزایش یافته و در راستای رتق و فتق بهترامورات مردم تلاش بیشتری صورت گیرد ( ادارات هشترود تمامی تلاش خود را برای خدمتگزاری بهتر به مردم منطقه بنحو مطلوب در حد وسعشان و محدوده قانون انجام میدهند و انشالله با استفاده از تجربه بالای این مدیر با تجربه این خودمت رسانی بیشتر از این هم خواهد بود )

بار دیگر انتخاب ایشان به این مهم را تبریک گفته و برایشان از خداوند متعال ارزوی موفقیت در سمت جدید را دارم و انشالله که سابقه خوب ایشان با حمایت قاطع امام جمعه معزز و نماینده محترم شهرستان و همراهی صادقانه ما مردم هشترود دست به دست هم دهند تا ثمره این وحدت بی نظیر هشترودی ابادتر و توسعه یافته تر و ... باشد

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1392ساعت 16:52  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

خوب به این عکس نگاه کنید ، نفر نشسته در سمت راست آقای حاج حسین شریعتمداری مدیرمسئول روزنامه کیهان و دشمن سر سخت اصلاح طلبان و یکی از جدی ترین منتقدان - که چه عرض کنم تخریبچی های - دکتر ظریف نشسته در سمت چپ نفر اول است !  نفر وسطی هم دکتر فرجی داناست ، وزیر علوم که او هم مدتی است زیر تیغ محاکمه ( نه نقد ، نه انتقاد ، بلکه محاکمه بنام نقد ) جناب اقای حاج حسین قرار دارد ، حال این عکس را به هشترود تعمیم دهید ! فرض کنیم یکی از ما شریعتمداری باشد و دیگری دکتر ظریف ! آیا با همین ارامش و متانت و بزرگی بهم لبخند میزنیم ؟ در حالیکه مدعی هستیم روشنفکریم و ... !!

آیا اگر آن نقدهای کیهان را یکی از ما بر علیه طرف دیگر بنویسد ، دست به چاقو نمی بریم ( کما اینکه خیلی نقدهای ضعیف تر از آن به آقای فلانی نمودیم و ..... ) ، آدم ها با گذاشتن اسم اصلاح طلب و رابط استانی و رئیس ستاد و ... بزرگ نمی شوند که اینها تنها هوسی است که آتش درون خود را خاموش می کند و تنها بر کبر و غرور بادکنکی و حبابی می افزاید و لاغیر ، آدمهای بزرگ را در زمانهای سخت باید شناخت ، آدمهای بزرگ در اوج قدرت انسان هستند ، آدمهای بزرگ وقتی که بقدرت رسیدند تعدیل میشوند معتدل میشوند و آدمهای کوچک وقتی به قدرت میرسند انتقام جو ، کینه ورز، حاسد و...... میشوند .

آدمهای بزرگ گذشته را می فهمند و از آن پلی برای آینده میسازند و آدمهای کوتوله گذشته را نمی فهمند و در آن گیر می کنند ، آدمهای بزرگ از تجربه دیگران استفاده می کنند و آدمهای حقیر خود تجربه می کنند ، رئیس جمهور روحانی چند روز پیش در بین مطبوعاتی ها گفت : دولت هیچ از هیچ منتقدی شکایت نمی کند ، دولت علیه هیچ منتقدی اقدامی نخواهد کرد ؛ این یعنی همان انسانیت و در عوضش ما .... هنوز اندر خم یک کوچه ایم !!

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1392ساعت 20:38  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

سلام بر همه دوستان هم ستادی
آقای ف-ع این اعترافات وقتش اکنون نیست ! الان که کار تمام شده و به قول شما :همراهان "دولت تدبیر و امید" تبدیل به یک گروه منفور و تک رو شده اند ، این حرفها دردی را دوا نمی کند . ولی از اینکه اعتراف نمودید جای بسی خرسندی است .
بله متاسفانه آقا م  فردی خودپسند تشریف دارند و همه اصلاح طلبان را با یک چوب رانده وهمگی را بی دین خطاب نموده و بجز خودشان کسی را قبول نمی نمایند و مدام این جمله را :" که خداوند به اصلاح طلبان دین و به اصول گراها عقل بدهد" با عبارتی خود را..... و جالب اینکه هیچ وقت این افراد از خود سوال نمی کنند که آیا کسی اینها را قبول دارد؟ این مشکل همه به اصطلاح لیدر نماهای ماست....

از اول همه می دانستیم که تئوریسین این قضایا از طرفی فردی است که در سودای قدرت بوده و این ستاد - که ایشان بعد از پیروزی پای در آن نهاده اند - را ابزاری برای رسیدن به صندلی سبز می دانند ! که این هم نشانگر سطحی نگری ایشان و اندکی خوش خیالی نامبرده هست .

ولی همه ما از محسنی انتظار داشتیم حداقل قدر و قیمت یک چیز را بداند و آن فعالیت دوستانی که شب و روز دویدند و فعالیت کردند و برخلاف خیلی از نظرات ، همین فعالیتها شد که هشترود رای اول را آورد و شما در تبریز پز همین اول شدن را می دادید و الا حرفی برای گفتن نداشتید...همین ! ولی محسنی چنان دیواری دور خودش کشید و جریان را سیاسی و به طرف "اسماعیلی چی - شیری چی" کشاند و تمامی ضعفها و کم کارهای خود را به نام "پیام" نوشت ، در حالی که تا روز جشن بحثی از این افراد نبود .

آقای فرزادخان تو با این نوشته به اعضای فهیم و تحصیل کرده ستاد - که مدارک هر چهار نفرتان به اندازه یکی از آنها نمی شود - توهین نمودی ، آن جلسات توسط گروه و اعضای ستاد تشکیل می شد و پیام تنها میزبان بود و اتفاقا بنده و خیلی از دوستان به این نتیجه رسیدیم که خیلی از گفته های پیام درست از آب در می آید . در آن جلسات همگی برای خود لیدر بودند و قصدشان اتحاد و یکدلی بود و چندین بار آقای محسنی را دعوت کردند ولی چون ایشان افتخار حضور در آن جلسات را ندادند لذا نهایتا دوستان تصمیم گرفتند محسنی را حذف کنند و کردند و اینرا هم شما و هم محسنی باید بداند که هرلیدری پشتوانه مردمی و گروهی نداشته باشد ره به جایی نمی برد .

مشکل شما این بود که فکر می کردید دیگران باید از شما اطاعت کنند و این برخاسته از روحیه نظامی آقای م..... و روحیه استعماری شما و البته ضعف مفرط محسنی بود.هرکسی باید جایگاه خودش را بداند تنها شناختن چند نفر در استانداری مشکلی را حل نمی کند ، باید غنای سیاسی ، اجتماعی و غنای تئوریک داشته باشی تا بتوانی یک رابط و لیدر باشی ! صرف شناختن چند نفر نمی تواتند جایگاه لیدر را به کسی ببخشد.آنوقت نامه رسانها که همه را می شناسند باید بهترین لیدرها باشند !

شما درانتخاب مسئولین کار گروهها بدون حضور اعضای اصلی ستاد بزرگترین اشتباه را کردید . شما ها که ادعای فرماندار شدن و ریاست و نمایندگی مجلس را دارید ، در مدیریت و ادای احترام به یک گروه 30 نفره عاجز هستید ! شما چطور می توانید چنین ادعاهای بزرگی را بکنید ؟ شما با کدامین منطق از چند نفر رزومه گرفتید ؟ مگر شما چه قدرت اجرایی داشتید ؟ هیچ کدام از شما در بدنه دولت جایی نداشتید چطور می توانستید برای دیگران جا باز کنید ؟ آنهم در جایگاه فرمانداری و بخشداری و...؟اتفاقاً این جریانات به ما آموخت که در گذشته چگونه محصول فعالیت یک تیم را عده ای فرصت طلب به یغما می بردند ولی امروزه به مدد وجود ارتباطات و اینترنت ،چنین خودسری هایی ممکن نیست و نیز نشان داد که ما ایرانی ها روحیه تیمی خوبی برای رسیدن به هدف را داریم ولی بعد از رسیدن توان نگهداری آن هدف را نداریم و آن به دلیل عدم احترام به همان تیمی است که در آن عضویت داشته ایم.

آقای محترم زمان تک روی  و خود محوری و اتکا به فرد خیلی وقت است که گذشته ، هرکسی در فعالیت های سیاسی پشتوانه خرد جمعی نداشته باشد  ! محکوم به شکست است و این ها اصول اولیه فعالیت سیاسی ، اجتماعی است که متاسفانه شما و دوستانتان از این اصول اولیه غافل شدید ، بخصوص در دولتی که با شعار دموکراتیک جلو آمده و سعی می کند در جهت رای اکثریت مردم گام بردارد . یعنی می خواهد از خودمحوری و تک روی دوری کند  ! ولی شما دقیقا برخلاف جریان این دولت قدم برداشته و کاملا دیمی و با مدل ریش سفیدانه سنتی ، تصمیم گرفتید که ما چهار نفر می افتیم جلو !!! و بقیه هم حتماً از ما پیروی می کنند و دلیلتان هم این هست که آشناهای ما بیشتر از دیگران است . حال نتیجه چه شد ؟ به قول خودتان نه کاری برای هشترود کردید واز طرف دیگر منفور عالم و آدم شدید.

حرف آخر : دوست عزیز اشتباهات خود را به پای محمود رضا و پیام و منصور و دیگران ننویسید . اگر این دوستان افشا گری نمی کردند شماها چه کارها که نمی کردید !!!! ولی باید از این دوستان ممنون و متشکر بود که با اقدام خود جلوی خیلی از کارهای بی منطق شما مثل رزومه گرفتن از هرکسی مثل اعضای ستاد قالیباف و جلیلی و...، گرفتن احکام مشاوره های دیگر مثل حکم مشاوره فرهنگی ، سیاسی وغیره را گرفتند .

ولی بار دیگر می گویم این کار شما قابل ستایش است ... واز قدیم گفته اند:" بلاشماسا ، دورالماز" با تشکر از مدیریت وبلاگ در صورت امکان در صفحه اصلی نمایش دهید . با تشکر یک همستادی.

سخن مدیر وبلاگ :

با درود به شما همستادی عزیز بنده بعنوان عضوی از این تیم صادق و منسجم پیشنهاد می نمایم که با توجه به ابراز ندامت اقای عباسزاده ، در صورت تائید هسته مرکزی ، نامبرده به جلسه عمومی فعالین اصلی ستاد دعوت و فرصتی جدید برای همکاری با فعالین اصلی ستاد بعنوان عضوی ساده داده شود تا ضمن انسجام و حدت بیشتر نیروهای اصلی ، از توانائی های نامبرده نیز در راستای اهداف دولت تدبیر و امید در هشترود استفاده بهینه به عمل آید ، من در همین جا از تمامی اعضای فعال ستاد خواهشمندم که در صورت تمایل نظر خود را مبنی بر جذب یا عدم جذب دوباره اقای عباسزاده و دادن فرصتی برای همکاری تیمی و ستادی به ایشان که در زمان انتخابات فعال بودند اعلام نمایند ./.

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1392ساعت 22:48  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

انجمن ادبی افاق هشترود را میشود تنها انجمن فعال فرهنگی شهرستان هشترود دانست که با حدود 35 -40 نفر عضو ، از پیشگامان شعر و ادبیات در هشترود بشمار میرود

این انجمن که بهمت تنی چند از جوانان فرهیخته و ادیب شهرستان هشترود و با حضور فرهیختگانی چون عسگر احدی و عسگر حسن پور و محمد شکریفرد و ..... تنی چند از شعرهای جوان و با اتیه و فرهیخته هشترود تشکیل شده است و هر هفته سه شنبه از ساعت 3 بعد از ظهر در محل امفی تئاتر اداره ارشاد تشکیل جلسه میدهند که ضمن گفتگو به بررسی اثار و اشعار هم میپردازند ./.

انجمن ادبی افاق علاوه بر اینکه محلی شده تا جوانان هشترودی بتوانند در عرصه شعر و ادبیات فعالیت کنند چند ویژگی خاص دیگر نیز دارد :

اول : جمع شدن این جوانان در کنار هم باعث میشود که این عزیزان ایام خود را با مطالعه بیشتر سپری کنند تا در جلسه بتوانند چیزی برای عرضه بهم داشته باشند

دوم : باعث شکوفائی استعدادهای جوانان هشترودی میشود که ثمره ان درخشش خیره کننده جوان شاعر و نخبه هشترود محمد شکری فرد در جشنواره خوارزمی و استفاده از شعر این فرهیخته شعر و ادبیات توسط استاد قره باغی میشود

سوم : در هر حال این عزیزان در این محل یاد میگیرند که خوب بشنوند و خوب سخن بگویند ! در حقیقت این انجمن محلی است برای تمرین گفتمان ، محلی است برای اموزش کارهای گروهی و از این حیث خود یک ویژگی برجسته بشمار میرود

من توفیق حضور در محضر این اساتید را نداشته ام ، اما با اغلب این ادبیان دوست هستم و شاید ساعتها در خدمتشان بوده ام ! در این طلب هم قصد ندارم در خصوص ادبیات و شعر چیزی بنویسم که در صلاحیت من نیست .

اما خواستم از این طریق این انجمن را به نوجوانان و جوانان علاقمند به شعر و ادبیات در هشترود بشناسانم ، به ان امید که اوقات فراغت خود را با حضور در جمع این اساتید بزرگوار سپری کنند تا هم در خدمت این بزرگان با روشهای درست شعر گفتن اشنا شوند و هم به نوعی به تمرین کارهای تیمی و حضور در میان جمع بپردازند

در پایان از طرف خودم از تمامی پیشگامان و موسسین این انجمن و حامیان ان ، بخصوص اقای ممی زاده مسئول محترم اداره ارشاد هشترود تقدیر و تشکر می نمایم و امیدوارم که جوانان علاقمند هشترودی با حضور در این محفل گرم و شاعرانه بیش از پیش در معرفی دیار مادری خود با زبان شیرین شعر کوشا باشند .

برای تمامی اعضای محترم این انجمن ایامی خوش ، روزگاری شاعرانه و موفقیت بیشتر ارزومندم و با شعری از دوست عزیزم محمد شکری فرد مطلب را به پایان میرسانم و شعر خودشان را تقدیم تمامی اعضای این انجمن پیشرو در هشترود می نمایم

همیشه با خوشی خاطرات خوش هستیم           به وصل بودن یک ارتباط خوش هستیم

هزار درد برای غزل شدن در ماست               چگونه باز به شاخه نبات خوش هستیم؟!

هزار دسته گل آب داده هم داریم                      ولی به چند گل در حیاط خوش هستیم!

بیا دوباره بخوان قطره قطره باران را                  چرا هنوز به چاه قنات خوش هستیم؟!

مگر خدا دل ما را به هم گره بزند                  به آیه‌های «کتاب نجات» خوش هستیم

اینهم ادرس وبلاگ این انجمن است http://www.afagh8rood.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1392ساعت 22:16  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

سامانه دیجیتال تلویزیونی در هشترود راه اندازی شده و بصورت رسمی طی چند روز اینده افتتاح خواهد شد

غلامحسین شیری علی آباد روز شنبه در گفت و گو با خبرنگار ایرنا افزود: با تلاش مسوولان صدا و سیمای مرکز آذربایجان شرقی، مردم به زودی از این سامانه بهره مند می شوند.
وی اظهار کرد: جلب مردم برای تماشای برنامه های صدا و سیما و شنیدن برنامه های رادیویی، موجب مقابله با تهاجم فرهنگی دشمنان می شود.
نماینده مردم هشترود و چاراویماق در خانه ملت، استفاده از امکانات رسانه ای را بهترین راه مقابله با تهاجم فرهنگی دشمنان دانست و ادامه داد: برای مقابله با تهاجم فرهنگی وسیع رسانه ای غرب و استکبار علیه نظام و جوانان، گسترش شبکه های تلویزیونی رسانه ملی ضروری است.
شیری یادآوری کرد: با راه اندازی این سامانه در این منطقه مشکل دریافت بسیاری از کانال های تلویزیونی رفع می شود و مردم می توانند از برنامه های سایر شبکه های دیجیتال بهره مند شده و تصویر شفافی را دریافت کنند.


روز یکشنبه مراسم معارفه رئیس جدید مخابرات انجام خواهد شد و مهندس اردشیر آزادی بعنوان رئیس جدید مخابرات شهرستان هشترود معرفی و از زحمات اقای کلانتری تقدیر و تشکر بعمل خواهد امد .

این انتخاب شایسته و بجا را خدمت مهندس آزادی تبریک می گویم و از خداوند منان برایشان ارزوی توفیق در امورات محوله و خدمت بیشتر به منطقه را خواهانم و امیدوارم که با بهره گیری از نیروهای مخلص و توانمند در ساماندهی اوضاع مخابرات شهرستان هشترود اقداماتی شایسته بعمل بیاورند ./.

+ نوشته شده در  دهم اسفند 1392ساعت 18:15  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

من این شعر شهریار را خیلی دوست دارم و امروز فقط برای دل خودم مینویسم

گئتمه ترسا بالاسی منده سنه سایه گلیم 

 دامنیندن یاپیشیم سنله کلیسایه گلیم

اذن وئر توی گئجه سی من ده سنه دایه گلیم   /   ال قا تا ندا سنه مشاطه٬ تماشایه گلیم

سن بو مهتاب گئجسه سی سئر چیخان بیر سرو اول   /   اذن وئر٬ منده دالو نجا سورو نوب سایه گلیم

منه ده باخدین اوشهلا گوزوله ٬من قارا گون  /    جرئتیم المادی بیر کلمه تمنای گلیم

من جهنم ده ده باش یاسدیقا قویسام سنیله    /    هیچ آییلمام کی دوروب جنت ماوایه گلیم

ننه قارنیندادا سنله اکیز اولسیدیم اگر    /     ایسته مزدیم دوغولوب بیرده بو د نیایه گلیم

سن یاتیب جنتی رویاده گورنده گئجه لر   /   منده جنتده قوش اوللام٬ کی او رویایه گلیم

قیتلیغ ایللر یاغشی تک قورویوب گوز یاشیمیز   /   کوی عشقونده گرک بیرده مصلایه گلیم

سنده صحرایه مارالار کیمی بیر چیخ ٬نولی کی    /    منده بیر صیده چیخا نلار کیمی صحرای گلیم

آلاهو ندان سن اگر قورخمیوب٬ اولسان ترسا   /    قورخورام من ده دونوب دین مسیحایه گلیم

شیخ صنعان کیمی دو نقوز اوتاریب ایللر جه    /     سنی بیر گورمک ایچون معبد ترسایه گلیم

یوخ صنم آنلامادیم٬ آنلامادیم ٬حاشا من  /    بوراخیم مسجدیمی ٬سنله کلیسایه گلیم!

گل چیخاق طور تجلایه٬ سن اول جلوه ی طور   /     من ده موسی کیمی ٬اوطور تجلایه گلیم

شیردیر شهریارین شعری ٬الینده شمشیر 

کیم دئیه ر من بئله بیر شیر له دعوایه گلیم؟

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1392ساعت 16:52  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

دل مــی‌رود ز دستــــم‌، صــاحبــدلان خـــدا را / دردا کــه راز پنهـــان خواهـــد شد آشکـــارا 

کشتـی شکستگـانیم ای بــاد شرطه برخیـز/ بــــاشـــد کــــه بــاز بینیـــم دیــدار آشنـا را  

ده روزه مهـــر گــردون افسانه است و افسون/ نیکــــی بــــه جـــای یاران فرصت شما یارا  

در حلقـــه گــل و مل خوش خواند دوش بلبل / هــــات الصبـــوح هبـــوا یـــا ایهــا السُّکارا 

ای صـــاحب کـــرامت، شکــــرانـــه سـلامــت/ روزی  تفقـــــدی  کــــن، درویش ِ بینـــوا را  

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حـرف است / بـــا دوستـــان مروت، بـــا دشمنـــان مدارا 

درکـــوی نیک نــــامی مــــا را گــــذر ندادنـــد، / گــــر تـــــو نمی‌پسنـدی، تغییر کـن قضا را  

آن تلــخ‌‌وش کـــه صوفی ام الخبائثش خوانـد،/ اشهـــی لنــا و احـــلی من قُبلـــة العـــذارا 

هنگـــام تنگدستی در عیش کوش و مستی، / کاین کیمیـــای هستـی قـارون کند گدا را 

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد،/ دلبر که در کــف او، موم است سنگ خارا 

آیینـــه سکنـــــدر ، جام  ِ مــی اســـت بنـــگر / تــــا بــــر تــو عـرضه دارد، احوال ملک دارا 

ترکان ِ پــــارسی گــــو بخشندگان ـ عمـــرند / ســــاقی بــــده بشـارت، رندان پارسا را 

حافـــظ بـــه خود نپوشیـــد ایـن خرقه می‌ آلود / ای شیخ پاک دامن! معــــذور دار مـــا را

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1392ساعت 10:41  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

در جلسه ای که اخیراً با جمعی از دوستان فعال در ستاد دکتر روحانی داشتیم ، دربین بحث در مورد اینکه چرا ما نتوانستیم در روند انتخاب یکی از مسئولین، تاثیر گذار باشیم؟ و اینکه آیا فعالیت ما را کسی دید؟ چرا کسی برای ما تقدیر نامه  ننوشت؟ و آیا اصلا لزومی برای فعالیت ما هست؟  یکی از دوستان سوالی مطرح کرد که در نوع خود سوال بحث برانگیز و خوبی بود. ایشان پرسید : به نظر شما چرا اکثر گزینه های فرمانداری شهرهای استان از اعضای موثر ستاد استان و یا روسای ستاد شهرستانها هستند؟مثل  آقای مستفید که ریاست ستاد سراب را به عهده داشت. آیا اگر رئیس ستاد هشترود هم یکی از افراد واجد شرایط و با سابقه و قوی بود می توانست یکی از گزینه های فرمانداری شهرهای استان بشود؟

حقیقاً این سوال در ذهن اکثر دوستان زنگ خطری را به صدا در آورد و در ذهن من نیز سوالاتی را ایجاد کرد.اینکه آیا ما در شهرمان افراد واجد شرایط و با سابقه ، در حد و اندازه های فرماندار و بخشدار و ... نداریم که بیاید و رئیس ستاد و یا یکی از اعضای ستاد ما باشد؟ البته بگویم که اکثر دوستان دارای تحصیلات عالیه بوده و کارمند دولت می باشند و ما بحثمان بحث صلاحیت نیست.بلکه سابقه مدیریت و سوابقی سیاسی – اجتماعی بالاتری است .جواب این سوال مشخص است و اینکه بله ما در شهرمان دارای افراد شاخص و باسابقه با تمایلات اصلاحطلبی داریم ولی چرا این افراد در زمان فعالیت ستاد حضور ندارند؟ و اغلب حرکتشان "چراغ خاموش" بوده و یا با استان هماهنگ هستند و همیشه ستاد شهرستان از پتانسیل این افراد محروم می ماند.

آیا ما در انتخاب رئیس ستاد اشتباه کرده و به قول معروف کارتمان را سوزانده ایم؟

حقیقتا برای نقد عملکرد این جریان نمی توان به راحتی از این سوالات گذشت و به همین دلیل بنده به عنوان یکی از اعضای این جریان و با دید آسیب شناسی جوابهایی را برای باز شدن بحث مطرح می کنم که امیدوارم دوستان بدور از تعصب و برای آسیب شناسی این جریان این بحث را کامل کنند:

یکی از علل عمده و اساسی که جریانی مثل اعتدال و اصلاحطلبی علیرغم داشتن رای بالا در منطقه ما ضعیف و کم تاثیر است ، وجود فوبیایی به نام "اصلاحطلبی هراسی" است.بی تعارف بگوییم عده ای از دوستان که علاقمند و معتقد به این جریان هستند ، از فعالیت در ستادها و نزدیک شدن به فعالین این جریان در هشترود هراس داشته و گریزان هستند و این موضوع را کسی نمی تواند انکار کند.در حالیکه این ترس تقریباً بی اساس بوده و ما در شهرستانهای دیگر استان شاهد چنین ترسی نیستیم. وقتی این جریان (تاکیداً در هشترود) کاملا در خط قانون اساسی و در قالبهای تعریف شده توسط نظام  حرکت می کند و هیچ سابقه عبوراز خط قرمزها را ندارد دلیلی برای ترسیدن و هراس از ابراز وجود نیست. ولی عده ای می ترسند ، چرا؟ الف: گروهی هستند که تحت تاثیر فعالین پایتخت نشین قرار گرفته و بدون اطلاع از انگیزه های آنها خود را در حد و اندازه های آنها فرض نموده و بعضاً دم از هزینه دادن در راه اصلاحات می زنند. انگیزه اصلی این افراد که بیشتر به نوعی خود نمایی بوده و می خواهند از این طریق برای خود شناسنامه اصلاحطلبی درست کنند .این دوستان برای کوچکترین بازخواست و یا کوچکترین سوال واکنش نشان داده و آنرا هزینه قلمداد نموده و آنرا بزرگ می کنند و یکی از علل هراس جوانان و به نوعی بدنام شدن این جریان در منطقه وجود این افراد هستند که برای نرسیدن به اهداف خود بهانه "هزینه دهی " را مطرح می کنند.جالب اینکه این افراد هیچ وقت سندی برای این هزینه رو نمی کنند و همه چیز در حد حرف و حدیث می ماند.این گروه از آفتهای چنین جریانهایی هستند که در شهرهای کوچکی مثل هشترود دایره این گروهها را تنگ می نماید.

ب:گروهی نیز در این جریان هستند که سابقه فعالیت اینها به گروهکهای اوایل انقلاب می رسد.این افراد در اوایل انقلاب عضو گروهها و حزبهای دیگری بوده اند که در حال حاضر اثری از این حزبها در فضای سیاسی حال حاضر کشور نیست و فعال نیستند و اهدافشان هیچ سازگاری با این نظام و فضای کنونی جامعه ایران نداشته و این افراد در زمان خود فعالیت کرده اند و بعضی از آنها در آن برهه هزینه هم داده اند ولی نام هیچ کدامشان اصلاحطلب نبود و اصلا دنبال چیز دیگری بودند که معرفی آنها خارج از حوصله این بحث می باشد.این افراد به نوعی ورشکسته های سیاسی هستندکه در حال حاضر و بعد از گذشت سالها اهداف و مرام آن زمان خود را قبول ندارند و حتی خجالت می کشند در مورد آن دوران حرف بزنند و اما جالب است که اینها هم می خواهند هزینه های بی اساس خود را در دوان مبارزات خود به پای اصلاحات نوشته و کارنامه سیاه آن دوران خود را به عنوان شناسنامه در دست گرفته مدعی لیدری و رهبری و باتجربگی سیاسی هستند.حضور این افراد نیز یکی از دلایل هراس از اصلاحات در منطقه ماست .

ج: گروه سوم تقریبا با گروه دوم هم سن هستند و درست نقطه ی مقابل آنها بوده و زمانی به خون هم تشنه بودند.این گروه از تندروهای بی دلیل اوایل انقلاب بوده و افرادی هستند که به تناسب مسئولیتی که داشتند از شیوه های خشن برای رسیدن به اهداف خود استفاده کرده اند .هر چند این دوستان برای کارهای خود دلیل داشته و خود را تبرعه می نمایند ولی باری به هر جهت این دوستان علارغم تغییرات فکری و عملی مشهود هنوز آنطور که باید مورد اقبال جوانان نیستند و حضور این دوستان نیز یکی از دلالیل هراس علاقمندان شده و سوالاتی را در ذهنشان ایجاد می کند .

د :گروه چهارم عده ای از علاقمندان و معتقدین به اصلاحات هستند که اندیشه های روشنی در ذهن داشته و معتقدند می توان در چهار چوب قانون فعالیت های اصلاحطلبی داشت و اگر خطوط قرمز نظام و قانون را رعایت کنند نیاز به هیچ هزینه ای نیست و مسیر رشد و ترقی برای آنها نیز باز می باشد.

ولی متاسفانه این گروه حتی در زمان اصلاحات نیز فرصت بروز استعدادهای خود را پیدا نکرده و اغلب نردبانی برای ترقی عده ای دیگر شده اند.

حال به این سوال برمیگردیم که چرا بدنه فعالین این جریان نمی تواند خروجی قابل قبولی داشته باشد؟ بجز عده ای خاص که آنها نیز به این دلیل موفق بوده اند که در خارج از هشترود زندگی کرده و فعالیت آنها معطوف به شهرهای بزرگی مثل تهران و تبریز بوده است.مثل آقای صادقی  ....

یکی از دلایل این ضعف به فعالیت این جریان در دوران دولت اصلاحات برمی گردد. زمانی که دولت در دست اصلاح طلبان بود دوستان ما فعالیت چشم گیری نداشتند، عده ای به فکر پست و مقام بودند و عده ای به فکر منافع شخصی . کسانی که مدعی رهبری و لیدری این گروه را دارند باید به این سوال جواب بدهند در آن دوران که بستر از این زمان هم فراهم تر بود شما چه کردید؟ ایا تلاش کردید که تعدادی از جوانان وابسته به این جریان را به پستها و رتبه های موثری برسانید؟ آیا تلاش کردید برای این جریان نشریه ، ماهنامه ، هفته نامه و اتاق فکری ایجاد کنید؟ ایا برای معرفی این جریان توانستید همایش یا گردهمایی ترتیب دهید؟ اصلا رد پایی از فعالیت شما در زمان دولت اصلاحات وجود دارد؟ جواب منفی است.

دوستی که ادعا می کند ما در آن زمان به هم دیگر صادق بودیم و همدیگر را تخریب نمی کردیم ، انگار حافظه تاریخی اش خوب کار نمی کند.اتفاقا جریان اصلاح طلبی بزرگترین ضربه را از همان دوران خورده ، دورانی که باید نقش آفرینی می کرد ، دورانی که باید مدیرانی برای آینده پرورش می نمود ، دورانی که باید زیرساختهای اطلاع رسانی و آگاهی مردم را تهیه و تدارک می دید و..... متاسفانه نه تنها هیچ یک از این کارها نشد بلکه به دلیل عدم اعتماد و ترسهای بی اساس به همدیگر برچسب "مخبر" و جاسوس می زندند.دوست عزیز شما همان بودید که سر این که من پوستر خاتمی را اول زده ام دعوا داشتید و گروه مقابل را قبول نداشتید و آنها هم شما را وابسته به گروهک های دیگر می دانستند و به عنوان اصلاح طلب قبول نداشتند و عده ای نیز هیچ کدام شما را قبول نداستند و خود را برتر از شما می دانستند و انگ بی ایمانی و بی دینی بر هردوی شما می زند.

به هر حال نیاز به باز کردن بحث نیست و هدف اسیب شناسی این جریان هست و ما نمی خواهیم اسیرو گرفتار "چی چی ها " بشویم بحث فلان چی و فلانی چی ها هم زائیده افکار مسموم آن دوران بوده و اتفاقا تلاش فعالین ستاد گذر از این "چی چی " هاست و به نظر می اید ما باید از تاریخ درس گرفته و اتحادمان را حفظ کنیم و از شخص محوری و اینکه جریان قائم به شخص باشد عبور کنیم .البته این دلیل نمی شود که دوستان مدعی را از فیلتر نگذرانیم و با عده ای محدود که بدون پشتوانه مردمی خود را لیدر معرفی کرده اند برخورد نموده و آنها را مجبور کنیم که از اکثریت، تبعیت کنند.

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1392ساعت 0:51  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

کشور ما از جمله کشورهای در حال توسعه است که در آن اهل علم و سیاست برای برخی کلمات ، مفاهیم و اصطلاحات کلیدی هنوز به تعریف جامعی دست نیافته اند، در ایران  - برخلاف ژاپن که توانست رسوم سنتی و بومی خود را حفظ و در عین  حال به یکی از مدرنترین کشورهای دنیا تبدیل شود- در بومی سازی مدرنیسم ، در بسیاری از بخشها مشکل داریم . برای نمونه بعد از 35 سال هنوز نه تعریف جامعی از جرم سیاسی داریم و نه تعریف جامعی از حقوق شهروندی و نه حتی الگویی مشخص برای اصلاح طلبی و اصولگرایی و .... !!! البته این امرحتما برای برخی خواص - نه اغلبشان بلکه برای برخی هایشان - کاملا هضم شده و ساده باشد اما تردیدی نیست که غالب خواص و عموم سردرگم هستند و هر کسی به تناسب شعور خود تفسیر و تعبیری ارائه میدهد ! مصداق شعر مولانا که می گوید "هرکسی از ظن خود شد یار من........ " و شاید یکی از دلایل به وجود آمدن جریان های سیاسی مثل اصلاحطلبی و اصولگرایی علاوه بر کسب قدرت مشاهده چنین نقصهایی است که این سیستم دارد و هر یک به فراخور استعداد و نخبگان خود و تفسیری که از فلسفه وجودی این سیستم حکومتی دارند،سعی در رفع این مشکلات داشته و در تلاشند کارایی این سیستم را بهتر ساخته و در جهت رشد و توسعه به پیش ببرند.

قبل از پرداختن به اصل مسئله باید اذعان کنم که این نوشته تنها مربوط به تفکرات شخصی بوده  و هیچ اصراری ندارم که همه بپذیرند  برای اینکه قبل از هر چیز خود اعتراف می کنم هنوز به یک تعریف واحد و جامعی دست نیافته ایم و بنیان خیلی از مشکلات سیاسی بخصوص در منطقه خودمان را از این معضل میدانم ! اما اخیرا دوستی در نظری از من پرسیده اگر اصلاح طلبان گزینه بدهند تکلیف تو چیست ؟ و انگیزه اصلی ام از نوشتن این مقاله در حقیقت پاسخ به ایشان و یک عده دیگر است که نمی توانند رفتار بنده را با تفاسیر خود مطابقت دهند !

دوست عزیز، اجازه بدهید بپرسم که شما اساسا اصلاح طلبی را چه معنی می کنید ؟ اگر اصلاح طلبی را بعنوان یک بٍرند سیاسی که بشود مثل یک برچسب روی هر کسی گذاشت ، می بینید که با چسباندن این عنوان بشود اصلاح طلب و قرار باشد که با این برچسب یک فرد را معرفی کنیم که خوب تکلیف مشخص است و این بِرند سازی با ذات تفکر اصلاحطلبی در تضاد بوده و مورد قبول نیست.هر چند شاید بپرسید که مصداق این بِرند سازی کیست که شما ادعایش می کنید؟ که در جواب باید بگویم، بنده اکثر افرادی که بعد از انتخابات وارد صحنه شده و برچسب اصولگرایی خود را کنار گذاشته و نقاب اصلاحطلبی را می زنند را جزو این گروه می دانم و ادعا می کنم که جمعیت این گروه از سایر گروهها بیشتر است !  گروه دیگری نیز هستند که نقاب خود را زود به زود عوض  نکرده ، بلکه زمانی وارد جرگه اصلاحطلبی شده اند که از جبهه مقابل رانده شده اند و بلافاصله برای اینکه در صحنه حضور داشته باشند این برچسب را به خود زده و خود را یک اصلاحطلب تمام قد معرفی کرده اند و ما هرچه کشیده ایم از همین نام گذاری است که باعث شده فلان اقایی که پرونده اش پر از رفتار دیکتاتور مابانه ، عدم احترام به خرد جمعی ، عدم تمکین به رای اکثریت و .... خود را اصلاح طلب بنامد و معیارش هم این باشد که برای اقای خاتمی پوستر پخش کرده است ! برای موسوی کار کرده است و برای معین ستاد زده است ؟! اصلا من این ملاک اصلاح طلبی را قبول ندارم که مرتبا برخی دوستان برند ساز بر ان طبل می کوبند که فلانی در زمان خاتمی در روستا پوستر پخش میکرد و ال و بل ! و هیچ وقت ، هیچ کسی از نحوه تفکر او و نحوه رفتار و منش او در زندگی اجتماعی اش پرسشی نکرده است . اصلاح طلبی رای به خاتمی نیست ! رای به موسوی نیست !

اما اصلاح طلبی چیست ؟ اصلاح طلبی تفکری است که صاحب آن  به رای اکثریت احترام میگذارد !  به مخالفان خود توهین نمی کند ! به رای مردم ارج می نهد و معتقد به ازادی بیان است و(اینجا گریزی به نوع نگاه یک اصلاحطلب از دید شخصی به جمهوری اسلامی می زنم تا شبهه ای پیش نیاید) به نظر من یک اصلاحطلب واقعی که با جامعه شناسی تاریخی ایران آشنایی داشته باشد و نخواهد از دموکراسی کشورهای دیگر کپی برداری کند و به این اندیشه معتقد باشد که تجارب انسانی مثل نوع حکومت در یک جامعه زمانی موفق و ماندگار می شوند که از دورن فرهنگ و آئین آن ملت برخاسته باشد و در این صورت است که این فرد عمیقاً ایمان دارد که نظام ما جمهوری اسلامی ایران است واین نظام محصول قیام و انقلاب مردم بوده و از همه مهمتر یک نظام بومی و برخاسته از درون این ملت است ، ما در علوم انسانی مشکلی به نام واردات اندیشه و تحقیقات علمی داریم که وقتی نتیجه این علوم و تحقیقات به کشورهای جهان سوم مثل ایران وارد می شوند به دلیل عدم بومی سازی منجر به نتایجی کج و معوج می شوند ، دموکراسی و ورود این تجربه بشری نیز از این مقوله مستثنی نیست و زمانی این تجربیات وارداتی در کشوری مثل ایران موفق می شوند که اصل و اساس بومی داشته باشند. حکومت مردمسالار جمهوری اسلامی ایران نوعی از این تجربیات است یک نوع دموکراسی بومی که محصول 35 سال تجربه این ملت است و به نظر من یک اصلاحطلب آگاه با چشمانی باز و با نگاهی به گذشته استبدادی این کشور باید به این تجربه احترام بگذارد و در صدد توسعه و انسجام این تجربه باشد.

اصلاحطلبی زمانی موفق خواهد بود که در چهارچوب قانون اساسی کشور - و البته با نگاهی تغییرگرا و قابل اصلاح- که تنها برخی از بخشها باید اصلاح شود فعالیت نماید تا از طرف بدخواهان به برانداز خطاب نشود! در این جا ملاک فردیت نیست ؟ اصلاح طلبی فرد محور نیست که خاتمی و موسوی و یا ایکس و ایگرگ سنگ ترازو یا خط ترازش باشند! اقای فلانی به خاتمی رای داده است بله ! برایش پوستر هم زده است ! بله ! اما خرد جمعی را محترم نمی شمارد ! به گفتگو و گفتمان ارزش قائل نیست ! و.... ! من می گویم این فرد یک اصلاح طلب نیست ! یک فرصت طلب است که اصلاح طلبی را برندی برای مطرح کردن خود در جامعه می خواسته است ! در حقیقت منفعت شخصی این فرد در این نهفته بود که با ورود به دایره و تفکر اصلاح طلبی که در آنبرهه احساس میشد به قدرت خواهد رسید برای خود شخصیتی کاذب بیافریند ! نفع شخصی همیشه این نیست که وام بگیرند یا مقام بگیرند گاه یک نفر منفعت شخصی خود را در احترام جمع میداند ! حال دوست فرهیخته و عزیزم پس مشکل اساسی در تفاوت نگرش به اصلاح طلبی است ، متاسفانه عملکرد اصلاحطلبان منطقه خودمان در گذشته آنچنان تاریک است که نوعی اصلاحطلب گریزی و اصلاحطلب هراسی در بین مردم و جوانان ایجاد شده است، بطوریکه خیلی از افراد قدرتمند در بدنه دولت علیرغم میل باطنی و داشتن تفکرات واقعی اصلاحطلبانه نتوانسته اند وارد این جریان شوند. در این زمینه بحث و سوال زیاد است که برای بررسی آن بحثی جداگانه را می طلبد .

برمیگردیم به سوال شما که اگر یک کاندیدای اصلاح طلب یا اعتدال گرا معرفی شود تکلیف من چیست ؟ در این جا چند سوال مطرح است ؟ الف : آیا این فرد ماحصل تصمیم خرد جمعی اصلاح طلبان هشترود است ؟ یا خودسرانه و با چسباندن یک برچسب وارد گود شده است ؟ ب : آیا این فرد از بالا به ما تحمیل شده و با منافع شهرتان در تضاد است ؟ در آنصورت احترام به رای اکثریت اصل اول دموکراسی کجاست ؟ ج : آیا این فرد خود به رای اکثریت احترام گذاشته است ؟ وقتی جمع اصلاح طلبان در دوره قبل با رای اکثریت - درست یا غلط با رای قاطع از یک فرد حمایت کردند این دوست عزیز کاندیدا به خرد جمعی احترام گذاشت ؟ و .... در حقیقت حرف من این است که این فرد تفکر اصلاح طلبی داشته یا اصلاح طلب بِرندی است ؟ که اگر اصلاح طلب بِرندی باشد توضیح دادم تکلیفش مشخص است و بنده و دوستانم تا انجایی که میدانیم اینگونه افراد را پس زده و نتیجه مثبتی به بار نخواهد داشت ! اما اگر خیر پاسخ همه سوالات مثبت باشد یعنی این فرد عضو اصلاح طلبانی است که بنده هم عضوش هستم پس اگر بخواهد کاندیدا شود باید در مجمع اصلاح طلبان هشترود ابتدا نظرش را بگوید و بعد رای گیری و نظر سنجی شود اگر اکثریت رای به حضور وی دادند شک نکنید منی که تا به امروز برخلاف مصلحت و تصمیم جمع حرکتی نکرده ام از وی حمایت خواهم کرد ! اما اگر اکثریت وی را قبول نکند باز دو مسئله پیش می اید الف : یا نامبرده به رای جمع تمکین میکند ب : یا نامبرده به رای جمع تمکین نمی کند که در انصورت وی اصلاح طلب نخواهد بود و بازهم مسئله حل است !

امیدوارم قانع شده باشید و اگر نشدید بازهم اماده گفتگو هستم ! چرا که معتقدم اصلاح طلبان انقدر باید با هم گفتگو کنند که به دیگران بیاموزند در گفتگوها باید ظرفیت داشت و بدون تحقیر و توهین حرفها را زد و در اخر به نتیجه واحد و پخته ای رسید و عمل نمود ! پس بنده حاضرم تا هر زمان که یا شما قانع شوید و یا بنده قانع شوم و یا مردم نظر دهند و بفرمایند که کداممان اشتباه می کنیم در خدمت شما باشم !

ادامه دارد.......................

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1392ساعت 9:9  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

مراسم معارفه علی صادقی فرماندار جدید شهرستان قرچک با حضور شهاب‌الدین چاوشی معاون سیاسی استاندار تهران برگزار شد.

به گزارش روابط عمومی فرمانداری شهرستان قرچک، مراسم معارفه علی صادقی فرماندار جدید شهرستان قرچک و تودیع رضا ریاحی فرماندار سابق با حضور شهاب‌الدین چاوشی معاون سیاسی استاندار تهران، سید حسین نقوی حسینی نماینده مردم شهرستانهای قرچک، ورامین و پیشوا در مجلس شورای اسلامی، حجت الاسلام حجت الله اسماعیلی امام جمعه قرچک، مسئولان نظامی و انتظامی و جمعی از مدیران استانی و شهرستانی در سالن اجتماعات فرمانداری قرچک برگزار شد.
در این مراسم از زحمات رضا ریاحی در طول زمان تصدی وی در فرمانداری قدردانی بعمل آمد و علی صادقی بعنوان سرپرست فرمانداری شهرستان معرفی شد.
گفتنی صادقی طی حکمی از سوی سید حسین هاشمی استاندار تهران به سمت سرپرست فرمانداری شهرستان قرچک منصوب شد.
وی دارای مدرک کارشناسی ارشد حقوق عمومی بوده واز جمله سوابق او می توان به فرمانداری شهرستان ایجرود از توابع استان زنجان، بخشدار بزینه رود، بخشدار زنجانرود، مشاور شورای اسلامی شهر تهران، مدیر برنامه ریزی شوای اسلامی شهر تهران و ... اشاره کرد.
در حکم انتصاب وی اینچنین آمده است:

جناب آقای علی صادقی
سلام علیکم؛
نظر به تجارب و سوابق جنابعالی و با عنایت به هماهنگی حاصله با وزارت کشور بموجب این ابلاغ به سمت فرمانداری شهرستان قرچک منصوب می شوید.
امید است با استعانت از خداوند تبارک و تعالی با رعایت خط مشی اعلام شده و شرح وظایف قانونی و بکارگیری شیوه های مناسب در اعمال سیاست های عمومی دولت تدبیر و امید در خدمت به مردم منطقه که ولی نعمت تان و سرمایه های اصلی نظام جمهوری اسلامی هستند،
                                                                                 موفق و مؤید باشید.

                                                                                 سید حسین هاشمی

ما نیز به نوبه خود این انتصاب را به همه هشترودی ها و بخصوص هشترودی های مقیم قرچک و ورامین تبریک گفته و از خداوند باریتعالی موفقیت ایشان و همه جوانان برومند و شایسته این مرز و بوم را خواستاریم. این انتصاب نشان داد که جوانان هشترود در تمام زمینه ها جزو بهترین ها و با استعداد ترین ها هستند و اگر به آنها اعتماد و فرصت داده شود حتما موفق شده و تبدیل به چهره های شاخص خواهند شد. آقای صادقی نیز از چهره های شاخص و تلاشگر منطقه بوده و یقین داریم در این پست نیز هشترود و هشترودی ها را از یاد نبرده و در راستای اعتلای نام ایران و ایرانیان تلاش خواهد نمود.                        با آرزوی توفیقات روز افزون برای ایشان- جمعی از فعالین ستاد دکتر روحانی در هشترود

یک یاداوری :

لازم به ذکر است در زمان انتخابات از دو ماه قبل بنده و یکی از دوستان با ستاد مرکز در تهران در ارتباط بودیم که بعد دوماه و تنها 12 روز مانده به انتخابات، اولین بار بنده و یکی از دوستان در بدو تاسیس ستاد جناب آقای دکتر روحانی در هشترود به خدمت ایشان در تبریز رسیدیم و ایشان بلافاصله جلسه ای در ساختمان جواهر تشکیل داده و در حضور حاج آقای لطف الله پور و حاج آقا پرهیزکار و سردار باقر زاده و اقای پورحسین و تنی چند از اعضای اصلی ستاد استان طرح تشکیل ستاد در هشترود ریخته شد ودر آن برهه شاهد بودیم که حاج علی صادقی یکی از اعضای تاثیر گذار ستاد استان بودند و طراحی و برنامه ریزی ایشان برای انتخابات فوق العاده جدی و موفق بود و همچنین بنده هماهنگی برای سخنرانی اقای محمدی قبل از انتخابات را با کمک ایشان انجام دادیم .

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 19:40  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

دهه فجر امسال هم مثل همه دهه های قبل شاهد افتتاح های بیشماری در سطح استان بودیم و در هشترود نیز افتتاحهای خوبی انجام شد مثل افتتاح 38 واحد مسکونی برای نیازمندان در یکروز ، یا افتتاح پروژه های عمرانی مخابراتی ، گازرسانی ، برق رسانی ، پروژه های فرهنگی و .... متاسفانه علیرغم اینکه دولت و نظام کلی برای این شهر هزینه نمودند هیچ پوشش خبری از این موارد داده نشد و باعث شد تا عده ای فرصت طلب و سو استفاده گر از این عدم پوشش خبری، آبی برای آسیاب دشمنان تدارک بریزند و باعث تشویش اذهان عمومی و یاس و ناامیدی مردم گردند ، این عده خواسته و عامداً با تکرار این حرف که در هشترود هیچ افتتاحی صورت نگرفته ! اینطور وانمود میکنند که نظام و دولت هشترود را فراموش کرده است و در حقیقت همان حرف دشمنان این نظام را به نوعی دیگر بلغور می کنند.

اما چرا اینطور شده ؟ چرا اخبار امسال دهه مبارک فجر در صدا و سیمای استان پوشش داده نشد؟ به طوری که تعدای از روحانیون و ریش سفیدان و مسئولین نیز صدایشان در آمد که چرا از هشترود هیچ خبری در تلویزیون استان پخش نمی شود؟

حقیقت این است که تنها خبرنگار رسمی صدا و سیما در این شهر جلیل دین محمدی است ، جلیل دین محمدی از آن دسته فعالین اجتماعی -مذهبی است که انتقادات زیادی به وی کرده ام و شاید انتقادات زیادی هم بوی دارم و در بحث حزبی هم آبمان توی یک جوی نمیرود ، اما بی تعارف باید بگویم که ایشان در عرصه خبر نگاری و روابط عمومی ، از مجری گری ،قرائت قرآن مجبید تا عکاسی و روزنامه نگاری صاحب تجارب ارزنده است که نمی شود به این راحتی آنرا انکار و کنار گذاشت و حقیقتاً اقدام اخیر فرماندار هشترود در جلوگیری از انعکاس اخبار شهر توسط دین محمدی که طی یک نامه تمامی ادارات را از پوشش خبری توسط دین محمدی منع نموده است یک اقدام ناشیانه بود، چرا ناشیانه بود؟ برای اینکه قبل از یافتن جایگزین مورد تائید صدا و سیمای استان ، عملا شهرستان را در بایکوت خبری برده و بهتر بود جناب اقای فرماندار حتی اگر از جلیل دین محمدی خلافی هم می دید بایست اول اقدام به جایگزین شخص مورد وثوق سازمان صدا وسیما میکرد و سپس هشترود را از پخش اخبار و انعکاس عملکرد ادارات و نهادهای دولتی در این برهه حساس که مردم نیار به خبر و اطلاعات را بیشتر از هر زمانی دنبال می کنند، محروم میساخت!

دین محمدی خود در این مورد می گوید :

" پخش خبر پیدا شدن معارض برای مسکن مهر و انعکاس نبود پزشک متخصص در بیمارستان در حالیکه بنر نصب شده بود باعث شد که آقای فرماندار از دست من ناراحت شود و طی یک نامه به ادارات دستور دهد تا خبر را به من ندهند وی اضافه میکند که مسئولین ادارات طی یک طومار بخصوص شخص حضرت حجت الاسلام رشادی امام جمعه اندیشمند شهر ، نحوه خبر رسانی و رضایتمندی خود را از تلاشهای وی ابراز داشته اند "  و سوال اینجاست ! در حالیکه کلیه ادارات از نحوه تلاش وی ابراز رضایت دارند ! آیا شایسته است تنها خبرنگار رسمی و معتبر صدا وسیمای شهر تنها بدلیل یک اختلاف سلیقه با آقای فرماندار کنار بماند تا عده ای فرصت طلب از این شرایط استفاده برده و تخم یاس و نا امیدی در بین مردم بکارند ؟!

من با جلیل دین محمدی خیلی اختلاف سلیقه دارم و از آنچه بین ایشان و آقای نجاری گذشته خبر ندارم و نمی خواهم یکجانبه قضاوت کنم و آماده انتشار نظرات ایشان نیط هستم .اما انکار نمی کنم که دین محمدی موثر ترین و بهترین خبرنگار تصویری شهرستان هشترود در سالهای اخیر بوده و انصافا در صدا وسیمای تبریز هم حرفش و کارهایش مورد قبول بوده است .

امیدوارم اقای فرماندار از حلقه مشاوران به اصطلاح فرهنگی و اجتماعی خود که با ارائه مشاوره های غلط باعث میشوند تا آقای فرماندار از حلقه مردم دور افتند جدا شده و باور داشته باشند که خدمت به این مردم بهترین راه برای خدمت به نظام مقدس و متعالی جمهوری اسلامی است ، اقای فرماندار باید توجه داشته باشند که راضی نگاه داشتن یک نفر یقه سفید در کنار خود دردی از دردهای هشترود را درمان نمی کند بلکه انعکاس محکم و با صلابت اخبار خدمات نظام است که مردم را به نظام امیدوارتر می نماید هیچ کسی و هیچ مقامی حق ندارد اذهان مردم را به هر دلیلی مشوش  نماید.

 البته چنین حس میشود که جریانی وابسته به یک تفکر خاص در پشت پرده این اتفاقات باشد و با تحریک عواملی سعی در خدشه دار نمودند چهره خبرنگار انتقادی شهر نموده تا عدم انعکاس اخبار و واقعیات را تبدیل به شایعه ای بر علیه فرد خاص دیگری نمایند که در هر صورت این امر مذموم است و انشالله فرماندار محترم نیز با تاسی از فرمایشات و منویات رهبری در رفتار و اقدام خود تجدید نظر خواهند نمودو ایکاش در سخنرانی خود حداقل واقعیات را به مردم میگفتند و در این مورد توضیحاتی می دادند.

مقام معظم رهبری در مورد رسانه و نقد افاضاتی بیان فرموده اند که گوشه ای از انها را در زیر می اورم تا انشالله این مشکل سریعتر حل شود و با انعکاس خدمات نظام مردم هشترود متوجه باشند که نظام و مسئولین همواره به فکر هشترود بوده اند و در حد توان خود برای خدمت به ان انجام وظیفه کرده اند !(منبع سایت برهان)


من مطبوعات را يك پديده‏ي ضروري و لازم و اجتناب‏ ناپذير براي جامعه‏ ي خودمان و هر جامعه‏ اي مي‏دانم. بنده براي مطبوعات سه وظيفه قائلم:

1- نقد و نظارت.
2-
اطلاع رساني صادقانه و شفاف.
3-
طرح و تبادل آراء و افكار در جامعه.
وظيفه‏ ي اول؛ نقد و نظارت:
تعريف نقد و اتنقاد:
*
نقد يعني عيار سنجي، يعني :
*
يك چيز خوب را، آدم ببيند خوب است؛
*
يك چيز بد را نيز ببيند؛
*
و بعد جمع‏بندي كند.
***
جمع‏بندي كار يك مجموعه هم آن وقتي است كه ضعف‏ها و قوت‏ها را منصفانه كنار همديگر قرار بدهد.

وظايف نقد شونده:

1- وظيفه‏ ي مسئولين انتقادپذيري است؛ البته نقدپذيري، فقط مخصوص مسئولين نيست.
2-
براي شنيدن نقد، سينه‏اي‏گشاده و روي باز و گوش شنوا داشته باشيد. هيچ ضرر نمي‏كنيد اگر از شما انتقاد بكنند.
3-
نقد منصفانه و نقدپذيري متواضعانه هر دو لازم است.
4-
حتي اگر منتقد اشتباه كرد، گوش كنيد تا آنجاهايي كه واقعاً درست است از شما فوت نشود.
5-
نقدهاي مصلحانه و خيرخواهانه (نقدهايي كه بايد شنيد حتي اگر وارد هم نباشد)

فرماندار شهرستان هشترود ،امروز در سخنرانی به مناسبت 22 بهمن ، رسما خداحافظی نمودند و گفتند که 2 یا 3 روز بیشتر مهمان شما نیستم ، ما بدینوسیله از زحمات ایشان قدر دانی نموده و امیدواریم در فرصت باقی مانده ایشان با رفع این مشکل و کنار گذاشتن اختلافات با آقای دین محمدی خاطره خوشی را از خود به یادگار بگذارند.

انشالله مقرر است اقای حاج حسن مستفید روز یکشنبه معارفه شوند که بازهم به ایشان تبریک گفته و امیدوارم بعنوان یک اصلاح طلب واقعی به رکن چهارم دموکراسی و مردمسالاری یعنی مطبوعات و رسانه ها بذل توجه جدی نمایند ./.

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1392ساعت 12:6  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

پاسخی به یکی خوانندگان محترم :

در عجبم شما دوست عزیز که مدعی هستید من دروغ می گویم از چه ناراحتید ؟ اگر گفته شما درست باشد و این سی و چند نفر بجز بنده ؟! با شما همراه باشند چرا ناراحتی ؟! این بیانیه را همان سی نفر تائید کرده اند ؟ در حقیقت آنچه شما را واداشته تا دروغ پشت دروغ بهم ببافید تا انحصاراً فرماندار جدید را بنام خود بزنید اتحاد این سی نفر بر علیه شما سه نفر است !

جناب آقای رابط استانی هسته مرکزی سه نفره حامیان ، بر اساس مستندات که در ذیل آدرس ان قید می شود جناب اقای مستفید گزینه فرمانداری مراغه بوده نه اهر ؟! http://tadbirmaragheh.blogfa.com/post/17

اینهمه دروغ برای چه ؟! ما که نگفته ایم فرماندار مال ماست ، ما نوشته ایم برای توسعه و آبادانی شهر از فرماندار اصلاح طلب شهر حمایت می کنیم و برای همراهی با وی آماده ایم ! از چه می ترسید ؟ از رزومه هایی که از افراد گوناگون گرفتید و سعی نمودید تا با تطمیع عده ای تشنه قدرت و عده ای ساده لوح برای خود در اصلاح طلبی رزومه درست کنید می ترسید ؟ یا از این می ترسید که فرماندار جدید با اصلاح طلبان واقعی و فرهنگی تعامل کنند ؟!

در این بیانیه چه دیده ای جز وحدت و حمایت و همکاری که بر اشفته ای ؟! جناب اقای رابط استانی هسته مرکزی سه نفره حامیان ، شما که بخاطر دعوت از اقای شیری خط خود را با ما جدا کردید ؟ چطور شد رفتید و به دامن فرماندار منتسب به دولت احمدی نژاد افتادید ؟! از ایشان حکم مشاورعالی اجتماعی را گدایی نمودید. از چه ترسیدید؟ از وحدت اصلاح طلبان که شما را عددی حساب نمی کنند . یا حمایت یک پارچه دوستان حامی دولت  تدبیر و امید از فرماندار جدید ؟ مگر چه نوشته ایم که هراسناکید ؟!

جناب اقای عشق عکس ، من اگر میخواستم پز عکس بدهم آنقدر عکس با وزیر و وکیل و نماینده و حتی رئیس جمهور دارم که بخواهم خود نمایی کنم " اما مشک ان است که خود ببوید نه ان که عطار بگوید " اصلاح طلبی نه به داشتن عکس با حضرتی است و نه خاتمی و ... که خیلی از اصولگرایان نیز با اینان عکس یادگاری گرفته اند که در موقع مقتضی به آنان بچسبند و وای از این چسبیده ها که هرچه بر سر این ملت امده از وصله های ناجور است که خود را به این و آن چسبانده اند تا از این محل ارتزاق کنند.

جناب آقای رابط استانی کسانی فضا را مسموم کرده اند که از هرکسی رزومه خواسته اند ، کسانی فضا را مسموم کرده اند که دیروز و امروز در این شهر شایعه کرده اند فلانی را بخشدار مرکزی سراب کردیم و فلانی را فرماندار هشترود کردیم و فلانی را استاندار استان فلان ،

جناب آقای رابط مدظلله العالی بله اعتراف می کنم که در رابطه با لیدرهای فرصت طلب که نام خود را اصلاح طلب گذارده اند عاجز بوده ام چون انها فرصت طلبان را بیشتر دوست میدارند تا اصلاح طلباان را ، اما لیدرهای اصلاح طلب و مخلص همواره بنده را مورد   لطف ، تفقد و مهر خود قرارداده اند . من نیازی هم ندارم که بروم با این و ان عکس بگیرم ویا به زور فتوشاب چند عکس از بزرگان برای خود جور کنم تا البومی خاطره انگیز ریاکارانه برای خود بسازم ! برای من هشترود نقطه آغاز و پایان اصلاحات و اصولگرایی و چپ و راست و .... است و برای توسعه هشترود به هر فردی که ایمان داشته باشم می تواند کاری بکند متوسل خواهم شد ! حتی اگر به قیمت گزاف توهین ابلهان باشد .

من برخلاف ادعای منفعت طلبان فرصت طلب نه هزینه ای برای اصلاحات داده ام که هرچه دارم از اصلاحات است و اصلاح طلبی و اصلاح خود و جز ان هیچ نیستم ، اقای رابط استانی عمروعاص و معاویه هر چه داشتند از سه حربه داشتند "زر و زور و تزویر" از انبان زر خود سکه های خون پخش کردند تا سلاله پاک پیامبر را به خاک و خون بکشند خوشبختانه من که زرندارم و مردم خوب میدانند چه کسی زردارد و با این وسیله افراد منفعل را می فریبند. اقای رابط استانی هسته سه نفره حامیان هشترود حربه دوم تزویر است مردم خوب میدانند که چه کسانی شب در ستاد قالیباف بودند و صبح در ستاد روحانی مردم خوب میدانند که چه کسی در پشت صندوق ماشین کلاس بالای خود پوستر روحانی و قالیباف را با هم پخش میکرند و این تزویربود که عده ای ساده لوح بی بصیرت را واداشت تا رزومه خود را به تو و هسته سه نفره ات بدهند و حربه سوم زور است که در مورد شما به بی حیایی تعبیر میشود چرا که انقدر دو رو هستید که براحتی اب خوردن زیر حرفتان میزنید 

اما در خصوص ابدارچی بودنم ،که شما با این عنوان خواسته اید کار بنده و دوستان را تحقیر کنید، ولی زهی خیال باطل ! پسر خوب ،ای کاش شما هم جسارتش را داشتید که نه یک چای ، نه یک مغازه دو دهنه، نه 3 خط تلفن نه کامپیوتر و فاکس و پرینتر بلکه یک بنر 1در1 بزنید در جلوی مغازه حقیرتان .هنوز فراموش نکره ایم که برای زدن بنر دکتر روحانی روبروی دفترتان مبلغ کلانی را مطالبه کردید. آقای رابط استانی من افتخار می کنم که به دوستان همرام و همشهریانم خدمتی نا قابل انجام داده ام انقدر بلوغ فکر دارم که خود را آقا بالا سر نمیدانم  بلکه یک سرباز همدوش دیگر همراهان میدانم جناب آقای رابط استانی افتخار من ابدارچی بودن است و ابدارچی بودن برای دوستان بسی شرف دارد به دو روئی و منافقی !

جناب اقای رابط هسته سه نفره حامیان هشترود اگر ادعایتان راست است و اگر شرف داری بیا و در حضور آن جمع سی نفره یک دوئل انتخاباتی برگزار کنیم و خود را در معرض آزمون و رای این سی نفر که مدعی هستید بجز من با شما متحدند ! قرار بدهیم ! بالا غیرتاً بیا و ثابت کن که این سی نفر با تو و دو یار دیگرت متحدند و من دروغ میگویم ! بیا هر دو خود را در معرض آزمون دوستانمان قرار دهید که عمروعاص همیشه از حضور در آزمون مردمی سر میزد...

اما عمروعاص مسلمانان را فریفت و خود و معاویه و یزید بن معاویه را به حکومت رساند ولی در تاریخ سه نفرند ! می بینی ؟ همیشه سه نفرها نفاق برپا کرده اند ؟ ! چه ان سه نفری که در صدر اسلام حق را از علی دزدیدند و قرعه بنام خود زدند و فلان شدند و پزش را به مردم و علی دادند ، پزی که تنها مدتی به درازا کشید چون بعدش مردم رفتند و به علی درخواست کردند که بیا و ..... !!!! و یادت باشد عمروعاص ها تنها می توانند ابو موسی اشعری ها را بفریبند و خوارج را ، قطع یقین بدان که زور  زر و تزویر عمروعاص به یاران مخلص نمی رسد و این سی نفر یاران مخلص و بی ادعای اصلاحات و این نظام هستند !

جناب آقای رابط استانی سه نفره حامیان ، صراط مستقیم اگر زر و زور و تزویر باشد ارزانی خودتان که شما از خیلی وقت قبل در صراط مستقیمید !! بگذارید من همان ابدارچی بمانم که صد شرف دارد به صراط مستقیمی که شما رفته اید.

بنده قصد پاسخ گویی نداشتم ولی چون نظر ایشان جمعی از دوستان را هم شامل می شد لذا واجب دیدم پاسخ ایشان را در قالب این نوشته بدهم .

+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1392ساعت 21:44  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

بدینوسیله به اطلاع همشهریان عزیز و ارجمند می رساند یکی از گزینه های مطرح فرمانداری شهرستان هشترود که از طرف استانداری معرفی و انشاء الله بزودی و با قطعیت یافتن این مهم ، تا هفته های آتی رسما معرفی خواهند شد جناب آقای حاج حسن مستفید می باشند ، با توجه به پیشنیه و سوابق اجرایی خوبی که دارند بی تردید حضور ایشان در راس امور اجرایی منطقه برای شهرستان هشترود تحولی اساسی در پی خواهد داشت

ما جمعی از اصلاح طلبان اعتدال خواه و فعال در ستاد انتخاباتی دکتر حسن روحانی در چند روز گذشته با مکاتبات و ارتباطات گسترده با مسئولین استانی تمامی تلاش خود را برای انتخاب مدیری مجرب و متخصص و قوی برای هشترود داشتیم ، خوشبختانه این انتخاب که نشانه درایت و تدبیر استاندار محترم و نتیجه تعامل و احترام به نظرات مردم و اصلاح طلبان اعتدال خواه و مسئولین رده بالای هشترود می باشد را به مردم هشترود تبریک گفته و اعلام می نمائیم که ما جمع اکثریت فعالین ستاد دکتر روحانی برای توسعه و آبادانی شهرستان هشترود ، به دور از حواشی سیاسی و جناحی ضمن اعلام حمایت و عرض تبریک به حاج حسن مستفید ، همواره در کنار ایشان بوده و خواهان تعامل تمامی مسئولین شهرستان با ایشان هستیم .

ضمناً طی مذاکره تلفنی یکی از دوستان با آقای علی صادقی از چهره های شاخص و سیاسی اصلاحات هشترود ،  و براساس نظر اقای صادقی نامبرده یکی از چهره های بسیجی (حضور فعال و موثر در جبهه های حق علیه باطل ) و اجرایی استان با تفکری معتدل که در عین حال عملگرا و اهل تعامل می باشند که برای شهرستان هشترود حتما مفید خواهند بود.

 

خلاصه ای سوابق جناب آقای مستفید:

خلاصه رزومه کاری و سوابق اجرایی جناب آقای حسن مستفید

متولد 1346 هجری شمسی

کارشناسی مدیریت دولتی . کارشناس ارشد مهندسی صنایع از دانشگاه امیرکبیر

ـ دارای سابقه حضور در جبهه های حق علیه باطل به مدت 57ماه

عنوان مسئولیت

محل خدمت

ازتاریخ

تاتاریخ

مدت خدمت

روز

ماه

سال

متصدی خدمات مالی

شهرداری سراب

67/9/1

68/10/1

-

1

1

مسئول امور مالی

شهرداری سراب

68/10/1

77/7/5

4

9

8

بخشدار مركزی مراغه

فرمانداری مراغه

77/7/5

83/11/11

6

4

6

معاون فرماندار سراب

فرمانداری سراب

83/11/11

85/4/3

23

4

1

كارشناس امور شوراها

فرمانداری سراب

85/4/4

86/4/4

-

-

1

معاون وقائم مقام شهردار

شهرداری سراب

86/4/4

88/6/14

-

2

2َ

كارشناس مسئول خدمات شهری

شهرداری سراب

88/6/15

ادامه دارد

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1392ساعت 12:50  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

فردا جمعه هجدهم بهمن ماه یکدوره مسابقه تکواندو با حضور تیمهای تبریز بناب میانه و هشترود برگزار میشود این مسابقه به همت هئیت تکواندو و با همکاری اداره ورزش و جوانان هشترود و موسسه خیریه موسی بن جعفر ع هشترود از ساعت ده صبح  برگزار میشود

علاقمندان به ورزشهای رزمی می توانند برای دیدن این مسابقات که برای اولین بار با حضور یک موسسه خیریه ( در راستای پیشگیری که از اهداف موسسه خیریه می باشد ) صورت میگیرد حضور بهم رسانند تا هم ورزشکاران جوان هشترودی را تشویق نمایند و هم دست اندرکاران موسسه را برای ادامه فعالیتهای ورزشی خود و حمایت از ورزشکاران جوان مورد حمایت و مساعدت خود قرار دهند .

از اقایان مجیدی ریاست محترم اداره ورزش و جوانان و پرسنل زحمت کش اداره ورزش و جوانان هشترود ، قهرمانان رزمی کارعزیز هشترودی اساتید محترم صبرعلی علیپور و اکبر اسدی ، آقایان بهزاد رستمی مدیرعامل محترم موسسه ، رضا آقازاده مسئول ورزشی موسسه ، کامران عیسایی رئیس محترم هئیت مدیره و سایر دست اندرکاران و اعضای محترم هئیت مدیره موسسه خیریه موسی بن جعفر ع هشترود برای برگزاری چنین مسابقاتی تقدیر و تشکر نموده و برای تیم تکواندو هشترود ارزوی موفقیت و قهرمانی در این مسابقات را دارم ./.

مکان سالن شهید باکری  زمان جمعه هجدهم بهمن ماه سال 92 ساعت 10 صبح


اداره ورزش و جوانان هشترود بریاست دوست عزیزم محمود مجیدی ، موفق شده که با احراز رتبه اول در جذب ورزشکاران و توسعه ورزش در سطح استان ، افتخاری دیگر برای هشترود بیافریند .

من انتخاب شخص اقای مجیدی بعنوان مدیر موفق و نمونه ورزش و جوانان و کسب رتبه اول ( بالاتر از تبریز و میانه و مرند و ....29.5 درصد رشد و مثلا میانه تنها 7 درصد و کلانشهر تبریز 24 درصد ) در مقایسه با رتبه قبلی هشترود که 13 بوده  پیشرفت وافتخاری بزرگ محسوب می شود ضمن تبریک به جامعه ورزش هشترود ، این مهم نشان داد که در صورت اعتماد به جوانان بومی و شایسته هشترودی ؛ این عزیزان آنقدر توانمند هستند که حتی با دستان خالی (بودجه کم و ناچیز ) با مدیریت صحیح و متخصص محور و خرد جمعی ، در سایه حمایتها و پیگیریهای نماینده تلاشگر شهرستان افتخارات بزرگتر برای هشترود خلق نمایند

برای محمود مجیدی و دست اندرکاران اداره ورزش و جوانان هشترود و روسای محترم هئیت های ورزشی در هشترود که بی تردید در این مهم نقشی بسزا و تاثیر گذار داشته اند ارزوی موفقیت و پیروزی در تمامی امورات بخصوص امورات ورزشی را دارم و از آقای شیری نماینده محترم  نیز بخاطر حمایتها و پیگیری های مجدانه خود در تمامی عرصه برای شهرستان ، که در سایه این پیگیریها و تلاش شبانه روزیشان پی در پی شاهد موفقیتها و پیشرفت هشترود و فرزندان هشترود در عرصه های مختلف فرهنگی و هنری و علمی و .... می باشیم تقدیر و تشکر می نمایم ./.

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1392ساعت 20:31  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

جنیفر لیوینگستون، مجری چاق تلویزیون درس بزرگی به بینندگان برنامه ی خود ، داد. او در برنامه تلویزیونی اش، متن ایمیل ارسالی از یک بیننده را خواند. در آن ایمیل، آن فرد به چاق بودن جنیفر انتقاد کرده و گفته بود این خیلی شرم آور است که طی چند سالی که مجری تلویزیون بوده هنوز خود را لاغر نکرده و این چاقی وی برای جامعه و سلامت خودش مخرب و زیان آور است. این مجری تلویزیونی سپس به نکته ای حیاتی اشاره کرد. به این عادت توهین کردن (bullying) که بسیار سرایت کننده و رو به گسترش است. وی گفت به عنوان مادر سه فرزند، نگران افزایش این حالت در بین بچه ها و در محیط مدرسه است. بچه هایی که براحتی این رفتار رو از والدینشان یاد میگیرند. در نهایت جنیفر لیوینگستون جمله ای گفت که مرا سخت به فکر فرو برد. او گفت فرزندانمان را به جای منتقد بودن، مهربان تربیت کنیم. We need to teach our kids how to be kind, not critical او همچنین گفت که اینترنت شبیه یک اسلحه شده و مدارس [جامعه] شبیه میدان جنگ. وی خطاب به شخص ارسال کننده ایمیل گفت: «تو من را نمیشناسی و جزو دوستان و اقوام من نیستی... و هیچ چیزی راجع به من نمیدانی بجز آنچه از بیرون میبینی. اما من خیلی بیشتر از یک عدد روی ترازو هستم.» ----------------------- اینجا دغدغه این مجری تلویزیونی، کودکان و محیط مدرسه بود و اما دغدغه مشابه من، دغدغه من و ما در جامعه ایست که در آن زندگی میکنیم. مایی که شب و روز در ستیز با یکدیگر و عقاید و سلایق هم هستیم. مایی که خود را دارای رسالت اصلاح و ارشاد همگان فرض کرده ایم و درباره هر چیز و هر کجا نظر میدهیم. مایی که طلبکار همگانیم. مایی که یکدیگر را براحتی و بیرحمانه نقد میکنیم و افسوس که در بسیاری موارد به شکلی توهین آمیز و تحقیرآمیز واژه ها رو همچون گلوله هایی نامریی به یکدیگر شلیک میکنیم. مایی که چه ساده یکدیگر را قضاوت میکنیم. چه ساده در یک بحث یکدیگر را نابود میکنیم و با رضایت خاطر آنچنان جواب کوبنده ای میدهیم که طرف مقابلمان خفه شود. برای ما همه چیز و همه جا میدان مناظره و مباحثه است. ما نیاموخته ایم که با هم مهربان باشیم. ما نیاموخته ایم که در مقابل افکار مخالف سکوت و عبور کنیم. ما باید راجع به هر کس و هر موضوعی چیزی بگوییم ولو متلک و کنایه ای کوتاه. وگرنه که با سکوت ما یا چرخ دنیا از چرخیدن باز می ایستد و یا ما غمباد گرفته و دغ مرگ میشویم!
مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی. برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکارس؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا ازدواج نمیکنی ؟
چرا بچه دار نمیشی ؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟
چرا چشات قرمزه؟ حشیش کشیدی؟
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره.
اگر بسیار کار کنی می گویند احمق است .
اگر کم کار کنی می گویند تنبل است .
اگر خرج کنی می گویند افراط گر است .
اگر جمع کنی می گویند بخیل است .
اگر ساکت و خاموش باشی می گویند لال است .
اگر زبان آوری کنی می گویند ورّاج و پرگو است .
اگر روزه بداری و شبها نماز بخوانی می گویند ریاکار است .
و اگر عمل نکنی می گویند کافر است و بی دین .
مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.

بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده، روت قضاوت میکنه، حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب
.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه، از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو
.
منبع فیسبوک : خانم تهمینه میلانی

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1392ساعت 20:26  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

استاد سید محمد بطحایی نقاش خودساخته و متواضع هشترودی ، نمایشگاهی کامل از آثار نقاشی خود در سالن های دانشگاه پیام نور هشترود برگزار نموده است .
این نمایشگاه که با حمایت همه جانبه ی مهندس محسن امامقلیزاده ریاست محترم دانشگاه پیام نور از استاد بطحایی و به مناسبت دهه مبارک فجر صورت گرفته است حاوی کلیه آثار نقاشی بخصوص آثار جدید و برجسته استاد بطحایی و تعدادی از شاگردانش می باشد .
از عموم علاقمندان به هنر و دوستداران نقاشی واستاد بطحایی دعوت بعمل می آید با بازدید از این نمایشگاه ضمن ارج نهادن به هنر استاد بطحایی ، یاد و خاطره دهه مبارک فجر را نیز گرامی دارند ، لازم به یاد اوری است بعضی از تابلو های جدید استاد نیزبرای اولین بار به معرض نمایش گذارده می شود .
استاد بطحایی یکی از اولین هنرمندان بزرگ شهر ماست که بارها با نمایش آثار خود در موضوعات اجتماعی ، طبیعت ، سیاسی و انتقادی و برگزاری اولین نمایشگاه در دل طبیعت قلعه ضحاک، هشترود و هشتردیان را سرفراز و در ایران و استان معرفی نموده است  ، نقاشی های سارای و انتظار و .... از آثار بی بدیل استاد است که هرچقدر در آنها سیر کنیم باز هم بدیع و بی نظیر می باشند ، بیان داستان فولکلور از طریق نقاشی در تابلوی سارای یا بیان معضل کوچ و مهاجرت روستائیان در تابلو انتظار ، نمود و عینت روز قیامت در تابلو محشر استاد و تابلوهایی دیگر در خصوص قلعه ضحاک هشترود که با زبان بی بدیل و هنری استاد اشاره به گنجی تاریخی در دل این منطقه دارد و یا تابلو روزنه و..... از آثار بزرگ این هنرمند متواضع و فروتن و بزرگ هشترودی است که بدلیل شیوه منحصر به فرد ایشان همیشه تازگی داشته و جذابیت ناتمام برای ما دارد
از استاد سید محمد بطحایی که با خضوع و فروتنی اثار خود را به موزه هشترود اهدا نموده است و همواره در میان مردم و با مردم زندگی نموده است قدردانی تشکر می نمایم .
 استاد بطحایی هنرمندی عمل گرا بوده و از شعار و انزوا گریزان است و وقتی به فعالیتهای هنری ایشان نگاه می کنیم درسی به نام پراگماتیسم را از ایشان فرا می گیریم. نه بخل هنری دارد و نه آز گدایی قدرت و ثروت دارد ، بلکه تنها یک هنرمند است که همیشه با داشته های خود ابراز قدرت و محبت نموده و سالهاست که می سوزد و با عشق به هشترود می سازد ، استاد بطحایی آنقدر بزرگوار است که به امثال من اجازه میدهد ساده و بی پیرایه در باره اثارش سخن برانیم در حالیکه خود میداند ما اندر خم یک کوچه ایم ، اما هرگز نه لحن خود را تحقیرانه نموده ونه از اینکه نامش توسط من امی برده شود واهمه ای داشته است ! چرا که میداند ذات هنر پاک است و از هر آنچه که رنگ تملق و تعلق بگیرد آزاد است .هرچند عده ای هیچ وقت نتوانستند وجود ایشان را تحمل نموده و در ظاهر تملقش را گفتند و در خفا با تیرهای زهر آگین زبان تلخ خود خاطر او را آزردند ولی استاد همیشه با عمل حرف زد و با عمل زندگی کرد....
یاشاسین بطحایی
یاشاسین آذربایجان
 یاشاسین ایران
خاطره ای از استاد :
سال 1379 بود که مسئول فوق برنامه دانشگاه شهید بهشتی تهران حاج آقا مهدوی از دانشجویان علاقمند درخواست نمود تا همه استانها طی همایش و نمایشگاهی در قالب طرح ایران شناسی استان خود را معرفی نمایند.آقای وحیدی از بچه های میاندوآب رئیس و بنده دبیر معرفی آذربایجان (شامل 4استان آذربایجان غربی-شرقی،اردبیل و زنجان) شدیم و در شروع کار بچه هایی از تمام شهرهای این چهار استان از تمام دانشگاههای تهران شناسایی و جهت جمع آوری آثار و صنایع دستی و هر آنچه که بتواند آذربایجان را معرفی بنماید،به استانداری استانها و فرمانداری شهرها معرفی نمودیم و بنده با در دست داشتن نامه ای به فرمانداری هشترود مراجعه نمودم و فرماندار وقت بنده را به جهاد کشاورزی آنزمان ارجاع دادند.ولی چیزی دستگیرمان نشد و بنده با تعدادی از دوستان مشورت کرده و از بازار هفتگی مقداری از پوشاک دست باف مثل جورابهای خوش نقش و نگار و تعدادی قالیچه و عکسهایی از قلعه ضحاک و پرفسور هشترودی جمع آوری نمودم که برای معرفی هشترود کافی نبود که نهایتاً سراغ استاد بطحایی رفتم - که شنیده بودم ایشان در فرهنگ سرای خاوران و بهمن نمایشگاههای برگزار نموده اند- و از ایشان درخواست کردم آثار خود را به عنوان یک هنرمند آذربایجانی و هشترودی در این نمایشگاه و همایش بیاورد که ایشان با آغوش باز درخواست بنده را قبول و با هزاران زحمت و با هزینه های شخصی آثار خود را به نمایشگاه ایران شناسی بخش آذربایجان شناسی دانشگاه شهیدبهشتی تهران آوردند و نمایشگاه برپا شد که آثار استاد همچون خورشیدی بر تارک آن می درخشید . بازدیدکنندگاه ازمردم عادی گرفته تا دانشجویان هنر دانشگاهها و موسسات هنری از این نمایشگاه بازدید نمودند که خوشبختانه استقبال بسیار خوبی از این آثار استاد بطحایی بعمل آمد که برای خود بنده بسیار تعجب آور بود ، اعتراف می کنم در آن 10 روز که بنده همراه استاد از بازدیدکنندگان استقبال و راهنمایی می نمودیم بنده با هنر نقاشی و توانایی های ایشان آشنا شدم استادی که سالها در شهر ، مدارس و کلاسهای هنری خودم حضور داشت ولی من به عنوان یک هشترودی از ایشان بی خبر بودم و اگر هم نامش را شنیده بودم تنها به عنوان یک معلم هنر شنیده بودم ، نمی دانستم که در شهرمن یک استاد نقاشی به نام محمد بطحایی نفس می کشد.آری واقعاً استقبال و نظرات هنرمندانی که از دانشگاهها و موسسات هنری برای دیدن آثار ایشان آمده بودند و در مورد آثار استاد نقد و نظر می دادند برای من یک دوره کامل آموزشی و از همه مهمتر یک خاطره ی ماندگار بود.خاطره ای که از آن درسهای زیادی آموختم.آموختم که به انسانهای پیرامون خود نگاهی متفاوت داشته باشم و افراد را تنها با نام وفامیل و شغلشان نشناسم بلکه با عمل ، هنر و اندیشه شان بشناسم .
دیروز که برای افتتاح نمایشگاه استاد دعوت بودم این خاطره در ذهنم تداعی شد ولی تفاوتهایی بین نمایشگاه آنزمان با نمایشگاه فعلی دیدم و آن اینکه نمایشگاه دانشگاه پیام نور هشترود یک نمایشگاه کامل در نوع خودش هست و واقعاً جا دارد از زحمات کارکنان دانشگاه پیام نور هشترود و مدیریت این دانشگاه جناب آقای مهندس امامقلی زاده تشکر قدردانی شود، چرا که ایشان افکاری روشن و حمایت گرانه از هنر و فعالیتهای اجتماعی دارند و در روز دانشجو تجلیل خوبی از شاعر جوان شهرمان آقای شکری فرد داشتند و در برگزاری کلاسهای آموزشی و آگاه سازی با نهادهای خارج از دانشگاه همکاری خوبی دارند و نگاهشان با دانشگاه فراتر از درس و کلاس است و برای برگزاری این نمایشگاه که کل ساختمان فاز دوم را در اختیار استاد قرار داده اند و فضای نمایشگاه که سالنهای دو طبقه و سالن بزرگ غدیر را شامل میشود بسیار وسیع و خیره کننده است، زحمات زیادی کشیده و هزینه های زیادی برای آماده سازی دیوارهای این فضا(نصب نوارهای چوبی رنگی ثابت ومجهز به زنجیر ها و قلابهای فلزی برای نصب و آویزان نمودن تابلوها) صرف نموده اند که بی شک فعالیتی ماندگار برای دانشگاه خواهد بود که انشاالله سایر هنرمندان شهرمان نیز از آن بهره خواهند برد.تابلوهای معرفی شده شامل تمامی آثار ایشان و تعدادی از هنرآموزان ایشان می باشد که به همه همشهریان عزیز توصیه می کنم از این نمایشگاه دیدن نمایند.     
                                                      با احترام به همه هنرمندان و هنر دوستان م-کریمی

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1392ساعت 17:31  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

حافظ در قرن هفتم شعر سروده ، اما شعرهاش برای عصر ارتباطات هم معنی و تازگی و ... داره ! نمیخواهم حافظ شناسی کنم که نه در ان اندازه ام و نه دوست دارم در امری که هیچ نمیدانم ! فضولی کنم  و یا سخن برانم ! که فرموده اند : آنچه نمیدانی مگو بلکه همه آنچه را که می دانی نیز مگو زیرا خداوند بزرگ بر اعضاء بدنت چیزهایی را واجب کرده که از آنها در روز قیامت بر تو حجت آورد . پس بیخیال حافظ شناسی می شوم و تنها سه شعر را که امروز از دیوان حضرت حافظ تفال زدم و خواندم را برای شما نیز می گذارم تا دمی بیخیال همه چیز فقط با حافظ خوش باشیم  و بس ./.

           مـا نگـوئیـم بـد و میـل به ناحـق نکنیم     جـامه کـس سیـه و دلـق خود اَزرق نکنیم


        عیب درویش و توانگر به کم و بیش بَدَست     کارِ بد مصلـحت آنسـت کـه مُطلَـق نکنیم


        رقـم مغـلـطه بـر دفـتر دانـش نـزنیـم      سـِرّ حـقّ بـر ورق شعـبده مُلـحـق نکنیم


        شـاه اگـر جرعه رندان نه به حرمت نوشد      الـتـفـاتـش بـه مـِی صـافِ مـروّق نکنیم


        خـوش بـرانیـم جـهان درنظـر راهـروان     فـکـر اسـبِ سیــه و  زیـن مغـرّق نکنیم


        آسمـان کشتـی اربـاب هنـر می شـکند     تکـیه آن بـه کـه برین  بحــر معلّق نکنیم


        گر بـدی گفت حسودی و رفیقـی رنجید            گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم


        حافــظ اَر خـصـم خطا گفـت نگـیریم بـر او      ور به حق گفت جدل با سخن حـق نکنیم


هر که شد محرم دل در حرم یار بماند       وان که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن      شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت           دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد      قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم       آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت       جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس    شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر      یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید     خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد     که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی         شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت            که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش            هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست      همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها             مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل                  تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس            پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی              یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت      

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1392ساعت 20:36  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

یکی از دلایل خشونت کلامی چه در فضای واقعی و چه در فضای مجازی ، پنداره های فرد است ؛ به عبارتی وقتی یک فرد افکار و پنداره های خود را واقعی و منطبق بر حقیقت دانسته و مطلقا آنرا درست می پندارد آنوقت نقابی بر صورت و حصاری دور ذهن خود کشیده و اجازه ورد هیچ نوع اطلاعاتی را به انباره های ذهنی خود نمی دهد ، که در این صورت وقتی نوری به تاریک خانه ذهنش تابانده می شود ، حضور این نور را برنتافته و واکنش نشان می دهد ، واکنشی از نوع خشونت کلامی ، در حال حاضر در جامعه ما به دلیل نبود تمرین گفتگو و پائین بودن هوش عاطفی – هیجانی این نوع خشونت را بیشتر مشاهده می کنیم .
بزرگی می گوید: با کسی که اعتقاداتش بر عقلش غلبه دارد بحث نکن ، چرا؟ برای اینکه او توانایی نقد اعتقادات خود را نداشته و از آن واهمه دارد ، با وجود داشتن عقل ، اعتمادی بر تفکر عقلانی ندارد . برای مثال: این فرد ، عقلا می بیند که نتیجه تصمیمی که گرفته غلط بوده ، ولی باز آنرا تکرار می کند ! برای اینکه باور دارد راهش درست است . در این صورت این فرد برای ادامه راه خود تفکر عقلانی را قبول نکرده و از هر ابزاری برای رسیدن به هدفش استفاده خواهد نمود . نتیجه این نوع تفکر خود رایی است که فرد خود رای ، بر حضور هر اعتقادی بجز اعتقاد خودش واکنش خشن نشان می دهد. (البته اینجا منظور نگارنده اعتقادات مذهبی نیست ، چرا که اعتقادات مذهبی بر پایه عقلانیت استوار است.
(“کل ما حکم به العقل حکم به الشرع”) و هدف باورهای غلطی است که در ذهن این افراد به پیش فرض تبدیل شده و در مواجهه با هر مسئله ای این پیش فرضهای غلط را سپر قرار داده و بدون انعطاف در مقابل هر نظر مخالفی مقاومت می کند.

اگر خشونت را چهار نوع (یعنی گفتاری یا کلامی ، جنسی ، اقتصادی و جسمی ) بدانیم مصداق خشونت کلامی بلند حرف زند ، فحش دادن و توهین و تحقیر کردن است که این نوع خشونت موجب قطع رابطه ها و ایجاد کینه های ماندگار شده و از دیگر خشونتها ماندگار تر است . یکی از دلایل این نوع خشونتها "یادگیری" است فرزندان ما در جامعه خشونت کلامی را یاد میگیرند درخانه،  مدرسه و خیابان . اگر دقت کنیم بعضا در بین مسئولین رده بالا مثل مجلس نمایندگان ، خشونت کلامی نمودی مشهود دارد که در این صورت خشونت کلامی قبح خود را از دست داده و تبدیل به ابزاری برای رسیدن به هدف می شود . به عبارتی وقتی مردم می بینند که یک مسئول رده بالا دزدی یا خشونت می کند آنوقت عمل قبیح این افراد موجه در نزد مردم ، مثل خود و جایگاه آن مقامات ، موجه جلوه داده و قابلیت تکرارپذیری بالایی در جامعه پیدا می کنند.

یکی از دلایل به وجود آمد خشونت کلامی نبود شادی و نشاط در جامعه است . شادی و نشاط  موجب تخلیه ی هیجانی شده و مرزها و حریم های شخصی غیرضروری که آدمها برای خود ایجاد کرده اند را قابل رفت و آمد کرده و انسانها وقتی از لحاظ جسمی و جغرافیایی به همدیگر نزدیک شوند اضطرابشان کمتر شده و به همدیگر احساس مثبتی پیدا می کنند و در نتیجه بینشان دیالوگ صورت گرفته و نیازهایشان را مطرح می کنند که در این صورت استفاده از خشونت کلامی نقش ابزاری خود را از دست داده و کاهش پیدا می کند.

از دیگر علل خشونت از هر نوعش ، ناکامی است . وقتی افراد به امیال و آرزوهایشان نمی رسند به جای پذیرش واقعیت و علت یابی چرایی نرسیدن به هدف ، دست به خشونت می زنند که این مورد نیز در شهرما نمود زیادی دارد که اغلب علت ناکامی های خود را در رشد و پیشرفت دیگران می بینیم و شروع به فرافکنی کرده و برچسبهایی مثل "بله قربانگو"دستمال کش " خ... مال" و...استفاده می کنیم که این خود نمونه بارز خشونت کلامی است.

حمله وسیع ایرانی ها به صفحه فیس بوک مسی فوتبالیست معروف را همگی شنیده ایم . این نمونه ای از خشونت کلامی در فضای مجازی است که پایه ی روانشناختی آن همان ناکامی است.شاید بیشتر جوانانی که به مسی حمله کردند می خواستند مثل او در اوج باشند ولی ناکام مانده اند.حال اگر همین ها مسی را از نزدیک ببینند چه رفتاری با او خواهند داشت؟ بی شک اکثر آنها شروع به تملق و تعریف او خواهند کرد.ولی در ناخودآگاه خود از او متنفرند.این بحث را ما در زندگی روزمره خود زیاد می بینیم دوستانمان وقتی به موفیتهایی دست پیدا می کنند دوروبرشان از دوستان واقعی خالی می شود.چرا؟ برای اینکه واکنش دفاعی فرافکنی و دلیل تراشی اجازه قبول واقعیتها و ضعفهایمان را از ما گرفته و او را دلیل ناکامی خود می دانیم و آنوقت شروع به رفتار خشن با او می کنیم.

از طرف دیگر ما مدیریت و کنترل خشم را نیاموخته ایم.یعنی یادنگرفته ایم که با وقایع و حوادث دوروبرمان برخوردی منطقی داشته باشیم نه برخوردی هیجانی .اغلب ما در رفتارهایمان عادت کرده ایم در برخورد اول هیجانی رفتار کرده و خود را تخلیه کنیم که این به عدم آموزش و کسب مهارت کنترل خود و نیاموختن مهارت حل مسئله بر میگردد.برای کاهش رفتار خشن کلامی انسانها باید بتوانند خشم درونی خود را کنترل کنند و برای مهار آن خشم شروع به علت یابی آن بنمایند.

در پایان دو مسئله خیلی مهم است یکی ایجاد فضای گفتگو در خانواده است که والدین باید فضایی ایجاد کنند تا فرزندانشان خواسته های خود را آزادانه مطرح کنند.وقتی افراد نتوانند در محیط خانه و بعد از آن در محیط جامعه گفتگو کنند و احساسات و عقاید خود را بیان کنند دچار ناکامی شده و در این صورت دست به رفتارهای خشن جسمی یا کلامی خواهند زد.دیگری رسیدن به بلوغ اجتماعی – سیاسی نیاز به تمرین و آموزش دارد که این تمرین و آموزش از درون خانواده ها شروع شده و نتیجه آن به مرور زمان مشخص خواهد شد ولی متاسفانه زندگی ماشینی موجب کاهش وقت گذاشتن والدین برای بچه هایشان شده و رفته رفته رابطه ها کاهش یافته است که نتیجه ان از بین رفتن ارزشهای اصیل حاکم بر جامعه و کاهش کنترل اجتماعی شده است و به طبع آن تهی شدن فرزندان و بروز رفتارهای خشن را در بر داشته است.

منبع وبلاگ روانشناسی روزمره

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1392ساعت 10:36  توسط پیام رنجبر موسوی  | 

مطالب قدیمی‌تر